تبليغاتX
عشق آباد
عشق آباد
عشق آباد دات بلاگفا یک ساله شد ! سخنی با بازدید کنندگان
عشق آباد دات بلاگفا یک ساله شد . کارنامه  این یک سال ۳۸ پست   و  به جز تعطیلی ۳ ماهه   ُ به طور میانگین    تقریبا هر  هفته  یک یا دو بار آپدیت داشته ایم . از تمامی دوستانی که با نظرات   خود باعث دلگرمی ما شدند ممنونیم . واقعیت  این است  که کار سخت است  درست  است که شاید  یک کپی پیست خبر کار زیادی نبرد ولی همیشه فکرت را مشغول می کند . شاید سرعتمان را امسال کمی کم کنیم .   چون واقعا از کار و زندگی می افتی .  شاید هر یه ماه !   شاید هر یه سال ! شاید هم هیچ وقت !  
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:45  توسط عشق آباد  | 

مسافر شهر غمی

شب : ----------

کامپیوتر

،روی سکوی کنار پنجره
همه شب جای منه
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم
همیشه یار منه
کاغذای خط خطی
از کنار در باز پنجره می پرن توی کوچه
سر حال از اینکه آزاد شدن
نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه
همدم سکوت تنهائی من
تیک تیک ساعتمه
تیک تیک ساعتمه

 چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه دلم اسم تو رو فریاد می زنه درای .......

صبح :---------

ظهر :---------

عصر :---------

جشن تولد عوضی -------

کافی شاپ: " کاپوچینو "

عوضی : خانم آتیش داری ؟!!

خانم : اون آقا فندک داره !

کبابی: "18 سیخ"

من : تولدت مبارک عوضی ....

خوابگاه :---------

شب : .

ساعت 11:

تلفن به عشق آباد:

با سلا م خدمت بابا

شب :---------------.

کامپیوتر: هرکسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله ی خواب
نقش یک دریچه رو رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس

صبح :----

من: نماز......

سرویس :--------

MP3PLAYER : ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم
صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتهای ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس

دانشگاه : لحظه های تلخ غربت

ظهر :----------

عصر:-------------

ساعت 7: ----------

قطار : بای بای !!!

ویدئو کلو پ :-------

من : آقا "افسانه های خزان "داری

ویدئو کلوپ: نه .

ساعت 8.30: ----------

تاکسی : ---------

برگشت به عقب با تعجب

من : سلام خانم ..

خانم ...: سلام آقای ..

راننده تاکسی : اهل کجا هستید؟

من : طبس

خانم ..: "زیر لب می خنده، حتما تو دلش می گه " : عشق آباد !

ضبط صوت : وطن یعنی همه دنیا ........

خانم .. :کی می خواید برید طبس !!!

من :- ماه بعد ------------------------------------- سال بعد ------------ شاید هم هیچ وقت

ضبط صوت: من به یاد عطر بارون زده گلای پونه می کشیدم پای خستمو تو جاده به هوای بوی خونه وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده میکشونه این سرابه توی جاده که چشامو می پوشونه

خانم ....: !؟؟؟؟؟؟؟؟--------------------------

ضبط صوت : تو که بارون رو ندیدی گل ابرا رو .......

خوابگاه : ----------

خانم ...: خداحافظ آقای ...

من... : خداحافظ خانم ...

جیر جیرک:

مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی

 تو صورتت پر از غمه غصه داری یه عالمه

 دوست داری درد دل کنی دلت گرفته از همه 

 غریبه توی غربت نگی چی شد محبت

 بگی میگن دیوونه است حرفاش چه بچه گونه است

  تقصیر آدما نیست اینهمه درد دوا نیست

آبه و نون و نفس کجا اومدی  توقفس

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 1:52  توسط عشق آباد  | 

گنج گمشده
عشق آباد از گذشته های بسیار دور تا همین حالا میزبان عشایری  بوده که این عشایر در  مناطق مختلفی مانند  فردوس  وشاهرود و  سمنان و......  به صورت ییلاق وقشلاق در رفت وآمد بوده اند .از  جمله  این عشایرکه هنوز هم مشغول دامداری می باشند  می توان ایل طاهری و ایلخانی را  نام برد.  به خاطر این مسائل  واهمیتی که دام در آن زمان ها داشته  راهزنان و دزدان هر از چند گاهی به این قبایل حمله می بردند  ودار وندار آنها را غارت می کردند . به این راهزنان که بیشتر از استان فارس می آمدند "حسن ها " می گفتند  چون در بین مردم به یکدیگر حسن میگفتند وحسن اسم رمز آنها بود . مشهور ترین این راهزنان فردی به اسم "آقابزرگ" بود که بعدها توسط حکومت مرکزی دستگیر شد. داستان  حمله به قلعه ی بم  ومقاومت مردم آن نیز مربوط به همین "حسن های فارسی" است.
مادر مادر بزرگم از قول پیرزنی که تمام عمرش را کلفت بوده   به مادربزرگ گفته بود
  "وقتی به ما خبر دادند که  "حسن ها " می آیند ما حوالی  روستایی بودیم که پر از درخت زرد آلو و آلو  بود   در جایی که به آن  "برج حسی خو " می گفتند که چاههای کم عمقی  در اطراف آن وجود داشت. تمامی زنها زیور آلات خود را در آورده  و داخل دیگ های مسی کردند  و همه را در چاه ریختیم  بعد داخل آن را با خاک  پر کردیم   وگله گوسفندان را  از روی آن چند بار  از روی آن عبور دادیم تا ردی بر جا نماند . "حسن ها" آمدند  تمامی زن ها از جمله خود من را به کلفتی بردند  چند مرد را کشتند و جوانتر ها  را با خود    بردند ."
بر اساس همین داستان خیلی ها سعی کردند  "برج حسی خو "   وگنج گمشده را پیدا کنند . ولی ......
خیلی ها می گویند شاید  جایی که مد نظر پیرزن بوده در جلگه   دستگردان نبوده  ولی قدیمی تر ها می گویند "برج حسی خو "  کمی بالا تر از روستای "چاترخو "بوده است   و در ضمن نشانی هایی که پیرزن داده با  "چاترخو" آن زمان جور در می آید.
 آقا کسی گنج یاب نداره !!!!!!!!!!!!!! 
2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:38  توسط عشق آباد  |