|
|
استواري آن روزهاي بي آبي |
|
|
اولين روز هاي زمستان، دي بود،لحظه هاي سرد روي زمين ترك خورده مي باريد ،اين آب و هواي كوير نبود ، اين خدا آن خدايي نبود كه با آتش عذابمان مي كرد. درخت ها همه خواب بودند جز درختان خرما كه بيدار و سبز،آدم برفي ها مي خنديدند، آسمان گرفته بود و شب ها ستاره نداشت. آنروز ها زمين يكدست سفيد شد و بعد هوا آنقدر سرد كه سبز هاي هميشه مان ،درختان خرما هم خوابيدند. زمستان سختي بود ،پنجره ها بسته ماندند ،در ها را كسي باز نمي كرد ،سلام ها بي پاسخ بود ،زمستان سختي بود. كم كم يخ ها آب شدند ،گر چه استقامت قنات ها فرو مي ريخت ،دست هايمان هنوز زنده بود. حالا آخرين روز هاي اسفند است شب ها ستاره ها مي خندند ،آب قنات ها دوباره زندگي مي بخشد درخت ها اگر چه سرما ،سرشاخه هايشان را خشكانده از خواب بيدار شدند ،بهار مي آيد. اينجا اما هنوز استواري روزهاي بي آبي در انجماد زمستان مانده ،درختان خرما براي هميشه خوابيدند... .
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 6:32  توسط شب سکوووت کویر
|
|
||
|
|
طعم گرم نان گندم زمین های خشکیده |
|
|
به اندازه ی تنهایی من جا دارد وقتی نگاهم می کنی،اینجا برای ما سهمی از اشک های تو نیست ولی سهممان از چشمهایت نگاهت آنقدر هست که غم های بزرگ چیزی از شادی های کوچکمان نمی کاهد و اینجا وقتی درخت های خرما هم کم می آورند ما هنوز به دنبال آبیم و وقتی هوا طعم خاک می گیرد ما هنوز نفس می کشیم و وقتی یک قنات می خشکد یک قلب پر استقامت پیر ایستاده ،یک آبادی می میرد وما هنوز زنده ایم و تو هنوز بزرگ. اینجا آسمان به زمین نزدیک است و وقتی شب و سکوت وکویر به هم می رسند انگار این فریاد بغض های فروخورده اند که در تار وپود وجود نقش می زنند. اینجا این زمین هر روز تنها تر می شود،می گویند خشکیده است می گویند آخر از این زمین چه می شود خواست؟به چه امیدی باید ماند؟ نمی دانند که ما را طعم گرم نان گندم زمین های خشکیده سیر می کند و آب قنات امیدمان می دهد.
نویسنده : شب سکوت کویر |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:38  توسط عشق آباد
|
|
||