2
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط عشق آباد
|
درباره این وبلاگ
به اندازه ی تنهایی من جا دارد وقتی نگاهم می کنی،اینجا برای ما سهمی از اشک های تو نیست ولی سهممان از چشمهایت نگاهت آنقدر هست که غم های بزرگ چیزی از شادی های کوچکمان نمی کاهد و اینجا وقتی درخت های خرما هم کم می آورند ما هنوز به دنبال آبیم و وقتی هوا طعم خاک می گیرد ما هنوز نفس می کشیم و وقتی یک قنات می خشکد یک قلب پر استقامت پیر ایستاده ،یک آبادی می میرد وما هنوز زنده ایم و تو هنوز بزرگ.
اینجا آسمان به زمین نزدیک است و وقتی شب و سکوت وکویر به هم می رسند انگار این فریاد بغض های فروخورده اند که در تار وپود وجود نقش می زنند.
اینجا این زمین هر روز تنها تر می شود،می گویند خشکیده است می گویند آخر از این زمین چه می شود خواست؟به چه امیدی باید ماند؟
نمی دانند که ما را طعم گرم نان گندم زمین های خشکیده سیر می کند و آب قنات امیدمان می دهد.................. عشق آباد شهری کوچک با مردمی دوست داشتنی و پرتلاش در کنار دشت کویر لنگر انداخته است آب و هوای کویری شبهایی پرستاره و غروبهای زیبا در دریایی گم شده از جذابیت های منحصربه فرد این شهر است .