X
تبلیغات
عشق آباد
عشق آباد
از معدود شعرهای فریدون  مشیری که دوست دارم

"سالها پیش یکی از دوستان که  با خانواده اش به آمریکا کوچ کرد از زیبای های امریکا و غرب برایم گفت و به من پیشنهاد اقامت در امریکا را کرد. استاد از دوستش یک شب وقت خواست تا در این باره فکر کند. این شعر جوابی است که استاد به دوستشان گفتند."


تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. 
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

 

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!

 

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 0:7  توسط عشق آباد  | 

انسان باید همیشه شکرگذار باشه. نق نزنه! از طرف میپرسی حالت چطوره میگه میخواد چطور باشه، بدبختی، بیچارگی.

طبق قران داریم که خدا وحی کرد به زنبور عسل که بر اساس وحی حرکت بکن و در هر جایی تو کوه و .. برو خونه بساز. خونه ات مهم نیست کجا باشه فقط مهمه که براساس وحی حرکت کنی. و حالا که بر اساس وحی حرکت میکنی از ثمر هر چیزی که میخای بخور ولی راه خدا رو هموار و متواضع برو. حالا میخوای دانشجو باشی،استاد باشی، بازاری باشی باش راه خدا رو هموار و متواضع برو. از وجود شما عسل های مختلفی درمی اد که برای مردم شفاست. عسل ها مختلفه یعنی هر کسی ازش یه ثمری در میاد.یعنی لازم نیست زور بزنی تا چیزی در بیاد، تو مامور به اجرای وحی و تلاشی نه نتیجه. چرا حیوونها ناامید نمی شند؟!

ولی اگه براساس وحی حرکت نکنی چیزی که خبیثه بجز بی ارزش چیزی در نمیاد. ولی کسی که جانش پاکه و مانند زنبور عسل بر اساس وحی حرکت کنه از شفا مردم در میاد.

به قول امام علی (ع) اگر صبر کنی قضا و قدر میگذره و تو مزد میگیری و اگر جزع و فزع کنی همین قضا و قدر بگذره و تو گناه کنی.

دعای سحر سرکاری نیست! همش خدا رو صدا میزنه باز دوباره صدا میزنه و یه دفه تموم میشه!یعنی ما صدا میزنیم بقیه اش دست خداست!



+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 3:55  توسط عشق آباد  | 

بله ! اینم دولت عدالت پرور و اختلاس سه هزار میلیاردی! پاکترین دولت تاریخ سینمای ایران! و مردمی که شش سال فریب خوردن و حالا هاج و واج نظاره گرند! نخبگان بی بصیرت میدانستند که این راه درست نیست، ولی مردم عادی چه گناهی کردن! مثل همیشه، پولدار ها پولدارتر شدند در طی این شش سال، ولی  ..

چند نکته از این روزها :

1.  دزد را گرفتن هنر نیست، راه دزدی را بستن هنر است. آقای رییس جمهور محترم همیشه دوست داشت با حرفهایی مثل دزد را می گیرم و ... اسم مفسدها رو اعلام میکنم و ... محبوبیت بین عوام کسب کند و کرد. تقریبا تمامی این حرفهایی که الان در رسانه ها علیه او می نویسند حرفهایی است که قبلا مدام زده شده بود ولی نه در رسانه ای که عوام ببینند و بفهمند چه خبر است. جامعه یاد میگیرد، از شکستهایش تجربه کسب می کند. ولی در مورد ما این روند بسیار طولانی شده. ردپای این تجربیات را در نوشته های ("حیرت نامه" که میرزا ابوالحسن خان ایلچی در شرح مسافرت خود به انگلستان درمنصب سفیر ایران در دوره فتحعلی شاه قاجار) از دیدن پیشرفت غربی ها حیرت کرده بود می شود دید، تا به همین اویل انقلاب و اینکه جامعه با نخبگانش هماهنگ به این برداشت رسیده بود که باید قانون حاکم باشد. دلیل اصلی عقب بودن ما اعتقاد به اقدام های دفعی، ندیدن مزایای درمان های بلند مدت و در یک کلام عدم اعتقاد به قانون بود. ...، اینها فقط نشان دهنده این است که جامعه نخبگان، نمی تواند دولت خود را اصلاح کند. دولتی که اصلاح نشود در فشار، مثل چوب خشک می شکند. وقتی رییس جمهور مملکت می گوید اسامی مفاسد الان در جیبم هست و تا دم انتخابات نمی گوید ینی چی؟؟ این جز مسخره کردن مردم عامی است!؟؟ وقتی تلویزیون و رسانه ها می گویند گروه انحرافی!!! این یعنی چی؟یعنی اینکه در این جامعه قانون وجود ندارد. اگر قانون هست گروه انحرافی چیست؟ این دولت بیشتر از هر دولت دیگری تیشه به ریشه اسلام و انقلاب زد با تناقض هایی که در این سیستم برانگیخت! سیستمی که حالت تدافعی به خود گرفته و دیگر نمی خواهد خود را اصلاح کند.

2.  بعضی وقتها کارهای درست نتایج غلطی تولید می کنند! این خیلی جالب است. چند روز پیش با یکی از بچه های اقتصاد طرفدار کاپیتالیسم! بحث میکردم. من میگفتم که "ربا حرام است" یک دستور کاملا انسانی است.او می گفت نه! دلایل زیادی می آورد که یکیش برام جالب بود: میگفت "در جامعه ما ربا حرام است بعد برای همین هیچ کس پولش رو برای وام نمیده بنابرین درخواست برای وام خیلی زیاده بنابرین قیمت وام زیاد میشه و در نتیجه میشه بهره ای که چندین برابر کشورهای دیگه است. " حالا فارغ از درستی یا نادرستی کل این جمله این نتیجه گیری جالب است که بعضی وقتا کارهای درست نتایج بسیار غلطی که درستی اون کار رو زیر سوال میبرند تولید می کنند.

3. یکی از زنان سیاه پوست در  وال استریت، پلاکادری داشت که این جمله رویش نوشته بود:

One Day The Poor Will Have Nothing Left To Eat But The Rich

این جمله اغراق آمیزی است که فروپاشی نظام سرمایه داری را بر اساس اختلاف طبقاتی بیان میکند

نظام سرمایه داری یعنی فهمیدن پول! چند هفته گذشته کاملا دید من نسبت به پول عوض شده، پول واقعی نیست! این در مرحله اول خیلی حرف چرتی به نظر می رسد، در مرحله بعد می گویی خب اسکناس واقعی نیست! ولی این حرف فراتر از این است! یعنی سکه های طلا هم واقعی نیست! این چیزی است که ما انسان ها با هم قرارداد کرده ایم که وجود داشته باشد! خب پس کسی که یه عالمه سکه دارد ینی چی؟ در یک جزیره دور افتاده به چه درد میخورد! در واقع این سکه ها، قراردادی است که ما انسان ها بین هم گذاشته ایم که هر کسی بیشتر داشت یعنی بیشتر تلاش کرده است، زرنگتر بوده است، باهوش تر بوده است و... نظام سرمایه داری همین را می گوید.  نظام سرمایه داری می گوید بیل گیتس فرقش با گدای الکلی کنار خیابان زیاد است. نظام ما چی؟ "ما طرفدار مستضعفان و همیشه برهنگان تاریخیم" خب این یعنی چی؟ یعنی طرفدار کسی بودن که تلاش نمی کند و به بیهودگی  بیکارگی زندگی خود را می گذراند و مستضعف یا برهنه است؟ یا طرفدار کسی که زیاد تلاش میکند ولی بنا به ستمی که به او می شود نمی تواند پولی جمع کند و گرسنه است؟ مسلما دومی منظور است. ولی در فرهنگ جامعه ما در طی این چند قرن، متاسفانه تفاوتی منظور نشده است. نظام سرمایه داری بیشتر به فقرا خدمت کرده یا نظام ما؟ نظام سرمایه داری بیشتر دارو و امکانات آسایشی و پیشرفت های علمی برای ما فراهم کرده یا نظام ما؟ آیا این که فقط ژست طرفداری از مستضعفان را بگیریم و مثل احمقها "کارهای درستی انجام بدهیم که نتایج بسیار غلطی .." درست است؟ این که فرهنگ کار و تلاش را با فرهنگ گداپروری و مفتخوری و بی انگیزگی جایگزین کنیم درست است! این که جوانان باهوش ما در سرگردانی محض قدم میزنند و افتخاری برایشان ارزش ندارد، نسل جوانان مافنگی! و اما در مورد پابرهنگانی که در زیرپای سرمایه دارن له شده و اجازه پیشرفت نمیابند، خب نظام سرمایه داری متعهد است تا امکانات مساوی برای پیشرفت، در اختیار مردم بگذارد. ولی بعضی می گویند اینطور نیست، خب نظام سرمایه داری خودش را اصلاح می کند. در این نظام قانون حکومت می کند، اگر جایی مشکلی ایجاد شد یعنی قانون مشکل دارد. پس قانون عوض می شود. به عبارت خیلی ساده مانند بازی است که قوانینی دارد و شما می توانی بازی کنی. در یک جامعه ایده ال سرمایه گذاری، تو هر چه بیشتر تلاش کنی، بیشتر خدمت کنی به مردم، بیشتر اختراع کنی، درستتر معامله کنی ثروتمند تر می شوی! اگر تنبل بودی و حوصله نداشتی، می توانی بیمه بیکاری دریافت کنی یا از تامین اجتماعی رایگان استفاده کنی و زندگی انگل وارت را بگذرانی!  

خب این نظام هم مشکلاتی دارد، ولی تا کنون همواره خودش را اصلاح کرده است.

و حرف آخر این که اصلاح شویم و اصلاح کنیم. کمونیست زده نشویم، اسلام همان دینی است که غربیها تلاشش را گرفتند از ما و رهبانیت و توجیهاتش را به ما دادن! جماعت ! هاشمی مشکل ما نبود! او پولدارتر شد، محبوبتر شد، چون زرنگتر است! قوانین و مجلس ضعیف مشکل ما بود! اجرا نشدن قانون مشکل ما بود! قوه قضاییه ضعیف مشکل ما بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 21:46  توسط عشق آباد  | 

شش سال از تاسیس این وبلاگ گذشت! کم حاشیه و بیشتر اوقات کم فروغ ! مثل خود کویر، مثل ساباطی که باد از یک طرفش وارد و از طرف دیگر زوزه کشان خارج می شود، با خجالت و کم رویی و نجابت یک کویری که زبانش موقع صحبت کردن میگیرد و همیشه سرش پایین و صورتش از خجالت سرخ است ولی در کمال تعجب با غرور و تعصب اصیل خراسانی، که با خفت و خواری پی شبنم نمی گردد. این خصوصیاتش را دوست دارم، از سال اول  مسافران زیادی آمدند و رفتند و هنوز هم می آیند و می روند، می گویند آخر از این زمین چه می شود خواست؟به چه امیدی باید ماند؟ ولی عشق آباد دات بلاگفا هنوز زنده است و خدایش هنوز بزرگ.

به خاطر همینهاست که دوستش دارم همچون دوست داشتن سرسبز فلات پامیر کشور همسایه!

پر و بالش خونین، خسته از راه دراز
گاه نزدیک زمین، گاه در اوج بُوَد در پرواز
آمده از سدگانی بس دور
از ستم‌های فراوان رنجور
کی شود تا که دگربار گشاید پر و بال؟
سایه‌گستر شود از آن سوی دریای پرآوازه‌ی پارس
بر میان‌رودان تا فراسوی ارس
سرزمین اران، زادبوم مادان
وز دگر سو بر فراز سیستان و مُکران
بر سمرقند، بلخ و بخارای سترگ
بر هرات و بر مرو، بر خراسان بزرگ
ز کنار سیستان تا به خوارزم و تخار
روی البرز بلند تا فرارود
تا به سرسبز فلات پامیر
تا بدان‌جا که فرود آمده تیر از کمانِ آن کمان‌دار دلیر
تا بگیرد کی اوج به امید یزدان

ایران

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 22:2  توسط عشق آباد  | 

بعد از چندین مصاحبه رفتن، تجربیاتی بدست آوردم و برآن شدم تابنویسم اول برای خودم که بعد ها قبل از هر مصاحبه بخوانم تا این نکات یادم نرود و دوم هم برای استفاده بقیه دوستان.

روابط عمومی خود را بهبود ببخشیم: همیشه اسم ها را سریع به خاطر بسپارید. وقتی با شرکتی تماس میگیرید حتما بپرسید که با چه کسی حرف می زنید و نام او را به خاطر بسپارید. این رفتار به ظاهر کم اهمیت، در بازاریابی هم خیلی خیلی تاثیر دارد.

اولین و مهمترین گام خیلی ساده است شما باید با تمام وجود آن کار را بخواهید، و می توانید در صورت لزوم این را به مصاحبه کننده نشان دهید، بدون اینکه فکر کند شما آدم ضعیفی هستید که محتاج این کارید . تا حد ممکن در مورد شرکت یا موسسه ای که می خواهد از شما مصاحبه کند اطلاعات بدست آورید. گاهی اوقات حتی می توانید شخصی را که می خواهد شما را مصاحبه کند، حدس بزنید. از طریق اینترنت و شبکه های اجتماعی و دیگر ... می توانید علایق او را بدست آورید.  این اطلاعات را لیست کرده و بنویسید. روی تک تک کلمات متن آگهی فکر کنید. این کلمات توقع هایی است که از شما می رود، بنابرین حتی المکان در مورد آنها مطالعه کنید. به خاطر داشته باشید در جلسه مصاحبه باید چیزی بگویید که طرف مقابل خوشش بیاید، بنابرین تمامی حقایق را در مورد خودتان نگویید! چند متن آماده تهیه کنید و حفظ کنید معمولا اگر بخت یارتان باشد، می توانید با گرداندن حرف، موضوع را به این مطالب برسانید و یک سخنرانی اثرگذار ارائه دهید! یادتان باشد در بیشتر مواقع جمع مصاحبه کننده منتظر اینچنین سخنرانی از جانب شما هستند، هر چه لیست کردید در این سخنرانی بگویید چون به زودی وقت مصاحبه شما تمام خواهد شد!

روز مصاحبه فقط به مصاحبه فکر کنید نه چیز دیگر! و حتما قبل از مصاحبه در محل باشید. در رزومه خود دروغ ننویسید، فقط می توانیدبرخی از کار های خود را بزرگ و برجسته نشان دهید.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 19:2  توسط عشق آباد  | 

هنوز هم وقتی از مصدق صحبت می کند، شور و اشتیاق خاصی دارد. مسافرخانه کبوتر در خیابان باب همایون جایی که مدتی در آنجا ساکن بود. وقتی با هم به آنجا رفتیم هنوز با حسرت به در و دیوارهایی نگاه میکرد که خاطره انگیزترین روزهای خود را در آنجا گذرانده بود. جایی که با نماینده فردوس و طبس آقای نجفی به تماشای مجلس آن زمان می رفت. نطق های حسین مکی هنوز یادش مانده و اینکه مصدق چطور با کفش های گیوه ای خود به مجلس می آمد. و همینطور مردمی که بعد از برکنار شدن مصدق فریاد یا مرگ یا مصدق را سر دادند و شاه  را مجبور کردند، دوباره مصدق را نخست وزیر کند تا یکی از موفق ترین و مدرن ترین دولت های تاریخ ایران را به وجود آورد. (کاری به این ندارم که در اخبار تلویزیون ما در سالگرد ملی شدن نفت نامی از مصدق حتی به بدی نمی برند به این امید که مردم فراموش کنند که کابینه ای مثل کابینه مصدق وجود داشت! ما سیاست مداران عاقل و وطن پرستی هم داشتیم!  حتی به این قیمت که مردم ما فراموش کنند که امریکایی ها در 28 مرداد چه بلایی به سر ما آوردند،تا بیش از نیم میلیون جوان ما page  پارازیت را لایک بزنند!).

با امدنش، این فرصت پیش آمد تا درین باره فکر کنم: ایران آن زمان بهتر بود یا الان؟ایران زمان انقلاب بهتر بود یا الان؟  امید چیزی است که به ملت ها تحرک می دهد، کشور را جلو می برد. من جامعه شناس نیستم ولی الان در جامعه کاملا واضح است که "امید به بهبود اوضاع" مفقود است. در بین همه مفقود است! جماعت اسلامگرا امیدی ندارند چون روز به روز اعتقاد به دین در جامعه کم می شود و فقط بر تناقض های نسل جدید افزوده می شود. بقیه هم که جای خود دارند، منتظر اسقاطند!!


مقبولیت اجتماعی دولتها چیزی است که باعث پیشرفت می شود. بعد از فرار شاه از ایران، چند نفر از طبس برای دکتر مصدق یک تلگراف بدین شرح می نویسند :

نخست وزیر محبوب ملت ایران جناب دکتر مصدق فرار شاه خائن را به شما تبریک عرض کرده و ...

(حالا کاری ندارم که تلگراف وقتی به تهران می رسد که ارتشبد  زاهدی کودتا کرده و همگی ارسال کننده گان بازداشت می شوند، منظور اینکه محبوب بود مصدق حتی در طبس :)) )

دولت مصدق مقبولیت را داشت، با وجود نخریدن نفت، تیم دکتر مصدق در عرض 27 ماه توانست یکی از بیشترین رشد های اقتصادی تاریخ کشور را به امغان آورد. با اقداماتی مثل اینکه مردم جواهراتشان را به بانک مرکزی می دادند تا حمایت کنند از دولت.

دیگر آدمهایی اینچنین در ایران دور هم و همزمان با هم جمع نخواهند شد! حتی امیدش هم نیست. چرا؟ در تربیت مدیر ناموفق بوده ایم نمیدانم. مدیران لایق را خانه نشین کرده ایم نمیدانم. سوادمان نم کشیده نمیدانم. چیزخورمان کردند، نمیدانم! فقط میدانم یک مشت بله قربان گوی بیسواد ولی بابصیرت بر ما حکومت می کنند! :)

این آقای احمدی نژاد هم هنوز در توهم این است که لایق ترین سیاستمدار تاریخ ایران است! و تازگی ها سعی می کند ادای مصدق را درآورد!! ایرانی ام و ملی ام و من اصول گرا نیستم و ... . جلو رهبر وایستادن و ... 

زمان خاتمی سال 76 یک نور کم فروغ امید در دل مردم زنده شد، مشارکت اجتماعی مردم را می توانست آدم ببیند. حرف هایی مطرح شد که خودبخود باعث ایجاد فرهنگ، رشد می شد. صحبت از قانون، گفتمان، عقلانیت، حق و چیزهای خوب شد! ولی همین نور هم به زودی خاموش شد. حالا درین شش سال مرتب رسانه ها چیزهایی را به عنوان هنجار اعلام میکنند که جامعه را به سمت انحطاط می برد! تناقض هایی که مردم  در سیستم در این شش سال دیده اند، شگفت آور است.

«تبختر تاریخی به ما اجازه نمی دهد بپذیریم که کشوری عقب مانده هستیم. از طرف دیگر بهت حاصل از برخورد ما با پیشرفتهای کشورهای صنعتی از صد و پنجاه سال پیش تا کنون ضربه ی سنگینی به پیکره جامعه ما زده است. این است که هر وقت بتوانیم درد خود را با خیالپردازی تسکین می دهیم. بسیاری از مسوولان و مدیران کشور ما ترجیح می دهند کذبی پخش شود که مردم را آرامش دهد و دردهای ناشی از عقده پیشرفت را تسکین دهد تا اینکه حقیقت پخش بشود و مردم را به درد آورد. معمولا استدلال این است که نباید خوش بینی و امید را از مردم گرفت. غافل از اینکه امید کاذب بسیار زیان آور تر است و تسکین دردهای اجتماعی با پخش کذب زیانی بیش از پخش مواد مخدر دارد. [...] جامعه هیچگاه از این طریق به پیچیدگیهای راه پیشرفت و رفع عقب ماندگی دست نخواهد یافت. همواره به ساده انگاری روی خواهد آورد و در نتیجه پس از چند نسل متوجه تخدیر خود خواهد شد و خدا نکند که دست به انتقام بر دارد.»

ولی فکرش را بکنید احمدی نژاد چند سال دیگر مثل مصدق در احمد اباد بر عصایش متفکرانه تکیه می دهد! :)))))



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:0  توسط عشق آباد  | 

کنار اتوبان منتظرم تا ماشینی منو از این حیرونی نجات بده. بعد از یک ربع یه ماشین برام وایستاد. سوار شدم. راننده یک نگاهی به من انداخت و شروع کرد درباره ام سخنرانی کردن. من مثل همیشه هیچ نخواستم تصورش رو بهم بزنم. گفتم تو هم مثل بقیه فکر کن که یه آدم گیر آوردی تا بهش بفهمونی که چقد آدم بزرگی هستی. از حرفاش معلوم بود که منو سطح زیر دیپلم فرض کرده و داره نصیحتم می کنه. نتیجه گیریش هم این شد که برگرد برو شهر خودتون و مشهد یه مغازه بزن به زائرا جنس بده ، درآمدش خیلی خوبه. من هم مثل همیشه، بهش نگفتم که شهر من به مشهد چه ربطی داره!! و اصلا هم نخواستم بهش بگم که در طی این پنج دقیقه ای که ما با هم بودیم، از کجا فهمیدی که از من بهتر و زرنگتری؟ گفتم در توهم خودت بمان و سرخوش باش!

 

به جرات می تونم بگم که 90 درصد آدمای جامعه همینطوری هستند. کافی است قیافه و ظاهرت رو ببینن بعد یک پیش داوری ذهنی ازت داشته باشند، با چند سوال بعدی که ازت می پرسند، به پیش داوری  کامل درباره ات می رسند. به قول یک از دوستان، من پیش داوری می کنم پس هستم!! من از سطحی نگری عوام گله ای ندارم، ولی وقتی می بینم، کسی که رهبری یک مجموعه  رو بر عهده گرفته اینقدر سطحی نگر هست که تا جلوی دماغش رو بیشتر نمیبینه، خیلی تعجب میکنم. نه واقعا جای تعجب داره! با این عبرتهایی که این دنیا در اختیار ما میگذاره، رسیدن به این نقطه که خودت رو از همه بهتر، برحق تر، شایسته تر بدونی  خیلی سخته!!! و احمقیت خاصی می خواد!

 

اگر می بینیم که در غرب همه چی منظم و درسته، دلیلش اینه که اونا سیستم رو میبینن ما فرد!  دید سیستمی یعنی اینکه سیستم رو درست بچین بقیه کارها خودش انجام میشه. ما مرتب میخوایم کارها رو درست انجام بدیم ولی حاضر نیستیم از سطحی بالاتر نگاه کنیم، تا اشکالات سیستم برامون مشخص بشه. تازه مساله وقتی بدتر میشه که علاوه بر احمقیت، مسائل  شخصیتی هم دخیل بشه! این که بخوای به همه بفهمونی که چقدر انسان وارسته و بزرگی هستی و چقدر کار می کردی واین مساله اینقدر برات مهم میشه که سیستم رو ول میکنی و خودت رو بزرگ! در اینجور مواقع، فرد سیستم رو به خودش وابسته میکنه، جوری که سیستم با نبود اون از بین میره.

 

من به عنوان یک انسان میدانم که قدرتم چقدر محدود است، و حتی اگر قدرتم محدود نباشد، عمرم محدود است. هر کس به من بگوید من فلانم و فلانم، نمی گویم تو نیستی! می گویم آفرین بر تو! تو بهترینی!

 بگذار فکر کنند که از همه زرنگتر و بهترند! من که ریاضی و حساب خوندم هنوز متوجه این نتیجه گیری نشدم که چطور به این نتیجه می رسند که از بقیه بهترند! چه وقت و چقدر سریع به این نتیجه می رسند؟ عاقل ترند! مومن ترند!

  شخص مریض می شود، ضعیف می شود، و بالاخره روزی هم میمرد، ولی سیستم اگر درست پیش برود همواره می ماند.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 0:10  توسط عشق آباد  | 

صدایم می لرزد به زور خودم را جمع و جور میکنم و شروع میکنم به دلداری دادن، دلداری دادن چه چیز مسخره و جالبی! فقط درین جور مواقع یک دل سیر گریه جواب می دهد. نگاهش میکنم، این که حماسه داشته باشی ولی حماسه سرا نداشته باشی خیلی ناراحت کننده است خیلی. چیزی که زیاد است ناله هایی که صد برابر ناله های فرهاد است، ولی افسوس و صد افسوس که کسی آنها را به خسرو وشیرین تبدیل نمی کند که هیچ، کسی حتی آنها را نمی شنود. مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق...

این که برای کسی که نشناسی گریه کنی شاید سخت باشد ولی برای زیبایی حماسه اش گریه کردم، حماسه ای مثل حماسه هایی که به چشم خودم دیده بودم ولی نتوانستم خوب بسرایمشان، سعی هم کردم ولی نتوانستم.  اینکه معنی این شعر رو با تمام ذرات وجودت بفهمی:

اين کوزه گر دهر چنین جام لطيف              می سازد و باز بر زمین می زندش.

این که پدری داشته باشی که بعد از تو به وادی حیرت عطار برسد، خیلی غم انگیز و زیباست و همیشه

چیزهای غم انگیز، ناراحت کننده نیست. 

لسان الغیب رو باز میکنم : شرو میکنم به گریه، یاد باد آنکه زما،یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد..


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 10:18  توسط عشق آباد  | 

لحظه ی تلخ سفر آمده است و من اندیشه فردا دارم و کمی هم نگران از خویشم که نشد بهتر ازین رفتارم، ساک من آماده است، دور خود میگردم که مبادا فراموش کنم چیزی را. مادرم  را تنها، می سپارم به خدا. چاره ای نیست به غیر رفتن. زنگ در می آید،  چادریزیبابرسر به درون می آید،لنگ لنگان به زمین می نگرد. چهره ی پر فکرش پرچین است، چشمهایش پرآب، لحن او جدی است و نگاهی به اندازه سختی تمام عمرش نامفهوم. پشت این چهره تلخ به کجا می نگرد، من نمیدانم در فکر چه است. آنچنان آرام آرام ز در می آیند که دلم می لرزد، سفر دوری نیست بار آول هم نیست، نکند دفعه آخر باشد. من در آن لحظه به چشمان خودم می دیدم، عشق و دیگر کلمات خوبی که نمی فهمیدم، همه پیشم بودند، پس چرا ان همه وقت، قدر این لحظه نمی دانستم؟

کرمان سال 83

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 0:47  توسط عشق آباد  | 

خودم نشسته بودم سر کلاس خودم و لذت میبردم! شده بود عین کلاس های مهندس ن که من یک ثانیه اش هم از دست نمیدادم. بچه ها همه بچه های کویر بودن، مشتاق شنیدن، منتظر یک تلنگر...

اولی که وارد کلاس شدم به شیوه دکتر ح شروع کردم با چندتا سلم علیک کردن و سر تکون دادن ( با یه لبخند روی لب، خیلی حال میده امتحان کنید!)! بعد که داشتم برنامه درس  رو میگفتم میدیدم که چندتا خمیازه میکشند و یکی خمیده اس رو صندلی و ... گفتم خدا بدادم برسه! اینا رو چطور میخوام این همه ساعت (سه جلسه پشت سر هم) بیدار نگه دارم!گفتم خودتون رو معرفی کنین. اونایی که خواب آلوده بودن چندتا تیکه انداختم بهشون و سر شوخی رو باز کردم! اونی که خمیده بود انگار که کمرش راست شد! خندید و دیگه تا اخر کلاس راست رو صندلیش نشست! یکی از اونایی که خمیازه میکشیدند تا اخر کلاس با چشای پف کرده کاملا گوش میداد!

هیچ وقت نتونستم سر کلاسای درس حواسم رو جمع کنم. تا درس سیستم! این درس منو زیر و رو کرد! هر چه سعی میکردم حواسم پرت بشه نمیشد! حتی یک ثانیه!  از اون کلاس یاد گرفتم چطور باید حواس همه رو بخودت جلب کنی! چه چیزایی مورد علاقه شاگردها هستن و باعث جذب اونا میشه. بچه ها از شخصیت های مبهم خوششون میاد! از کسایی که همه وجه های مکعب رو به صورت سه بعدی و همزمان میبینند خوششون میاد. از اینکه خودت رو بذاری جای اونا، لذت میبرند. بی منطقی  باعث بیزاریشون میشه. و بحث منطقی باعث میشه که بهت اعتماد بیشتری کنن. هر چند بیشتر دانشجوهای ما خیلی مشکل دارند، یعنی بحث کردن منطقی بلد نیستن! فکر کردن هم درست یاد نگرفتن. اگه سر کلاس بتونی فکر کردن اونا رو اصلاح کنی، سعی کنی زاویه دید اونا رو برگردونی، اون وقت میشه گفت کلاس موفقی بوده. درین کلاس من به بهانه های الکی حرف ازشون میکشیدم، دقت میکردم ببینم هر کسی چطوری فکر میکنه و به چی فکر میکنه! اگه کسی متلکی می انداخت یا جواب سوال من رو الکی میداد، سعی میکردم ادامه حرفی که زده ، یه جوری ربط بدم به موضوع درس. اینقد سرپا راه رفتم تو کلاس که کمرم درد گرفت! آخرای کلاس که شده بود من برای اولین بار فهمیدم کف کردن دهان ینی چه!!! من همیشه درباره خودم سختگیرم ولی ایندفه میتونم بگم عالی بودم.





+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 19:37  توسط عشق آباد  | 

چه کسایی قرآن میخونند و چه کسایی قرآن نمیخونن؟

«فرض کن که من لامذهب، ولی هر وقت که توی قرآن می‌رسم به جمله‌ی «فاخلع نعلیک» و ... اصلاً می‌پاشم از هم. انگار خودم دارم می‌شنوم که در وادی مقدس طوی هستم. ... وادی طوی باید در قلب آدم باشد.»(نوشتن با دوربین ص259)

"ابراهیم گلستان" در 1301 در شیراز متولد شد. پدرش "محمد تقی گلستان" در شیراز مدیر روزنامه "گلستان" بود. ابراهیم در سال 1322 و پس از طی تحصیلات ابتدائی و متوسطه به تهران آمده و در رشته حقوق مشغول به تحصیل می‌شود. پس از مدتی ترک تحصیل می‌کند و جذب فعالیتهای سیاسی حزب توده می‌شود ولی فعالیت سیاسی او نیز نیمه کاره رها شده و پس از آن شروع به فعالیت خبری می‌کند. -  گلستان در سال 45 ایران را ترک کردهو ساکن انگلیس شده و از آن زمان تا کنون تقریبا جز در موارد معدودی قدم در عرصه رسانه و فرهنگ نگذاشته، حرفی نزده، مصاحبه‌ای نکرده و نمود و تاثیری نداشته است و هرچه هست همان‌هایی است که از قبل در پرونده حرفه‌ای گلستان باقی مانده است.

 

لیلی گلستان در یادداشتی که بر این کتاب نوشته است پدرش را اینگونه معرفی می‌کند: "ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی، با اشراف کامل به تمام جنبه‌های فرهنگ و هنر، پر از تناقض، پر از احساسات بی پرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده، خاله زنک و لیچارگو، پر از جملاتی که بوی گند تحقیر کردن از آن می‌آید. در نهایت ابراهیم گلستان آش در هم جوش خوشمزه ای است پر از سبزیهای معطر، سیر داغ نعنای داغ کشک و زعفران که پس از خوردن آن به دل درد شدیدی دچار می‌شوید. نوش جان و گوارای وجود!(نگاه نو شماره 67- صفحه 51 )


متن کامل تر را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 16:24  توسط عشق آباد  | 

برای پیش بینی دانش لازم است. مخ انسان باید تا حد ممکن پر شود از اطلاعات ، چیزهای به ظاهر بی ربط و داده های مختلفی که از منابع مختلف گرفته می شود. این اطلاعات گاها متناقضند، با هم مشکل دارند! برای همین نتیجه یکسان و راحتی را نمی دهند. تو کتاب عربی دبیرستان یه جمله از حضرت علی (ع) بود به این مضمون که این دنیا تشکیل شده از چیزهای متضاد- اون زمان دبیر عربی مون میگفت هر چی بزرگتر بشین معنی این جمله رو بهتر میفهمین! (حتی اینطوری نیست که کسی که بیراهه میره دیرتر به مقصد برسه! ) هر کی این تضادها رو بهتر بفهمه در بین این همه ارتباطات عجیب و غریب راه خودشو گم نکنه، قاطی نکنه! شاید با درصد خطا بتونه پیش بینی کنه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 0:50  توسط عشق آباد  | 

تابستان خوبی بود خیلی چیز یاد گرفتم . شب تا صبح پای کامپیوتر فقط گاهی مادرم با تهدید منو به سر سفره میکشید با این جمله "سیمشو از برق می کشم!"بهش می گفتم مادر تو با چه امیدی منو در زمانی که برق به این دیار نیامده بود به دنیا آوردی ! دوست من از هفت سالگی پشت کامپیوتر بوده ! من چه طوری می خوام پیشرفت کنم! ... وقتی اول مهر آمده بود خودمو یه برنامه نویس حرفه ای می دونستم دیگه دوستام نمی تونستند برام کلاس کامپیوتر بذارند ! چقد ر خوب بود فکر می کردم مسیر زندگی ام را پیدا کرده ام .وقتی پشت کامپیوترمی نشستم چقدر احساس قدرت میکردم تا وقتی که توآمدی و همه چیز خراب شد......

بهم خبر دادند که حسین آمورشی افتاده شهر تو ، منم ذوق کردم و گفتم حتما می رم پیداش میکنم.چند روز بعد رفتم پیداش کردم. باورش نمی شد ، من هم خیلی خوشحال شدم تمام دوران کودکی ام برایم زنده شد .من و او تمام آن روزها رابا هم گذرانده بودیم تا اینکه دست بی انصاف کنکور ما را از هم جدا کرد  .

چند روز بعد گفتن نلفن با تو کار داره ، حسین بود می گفت یه روز مرخصی گرفته ، من هم فورا با خوشحالی گفتم از همون جایی که هستی جم نخور که اومدم .صبر نداشتم تا تاکسی برسد هی این ور اون ور را می پاییدم و می گفتم آقا سریعتر! تا رسیدیم و قتی پیاده شدم با خودم فکر می کردم که چقدر از این محله متنفرم ! کاش یه جای دیگه قرار می ذاشتیم .دور برم پر از کثافت بود و من مرتب به این طرف و آن طرف می دویدم "پس این پسر کجاست؟ " . ناگهان از میون اون همه سر و صدا وکثافت صدایی آشنا منو صدا کرد دو باره سه باره ... برگشتم آن طرف خیابون یکی که قیا فه اش به همین کثافت ها شبیه بود یه شاخه ی نور برلبش ، داشت داد می زد . من صورتم رو برگردوندم. دلم هری ریخت پایین.

نه ! این رفیق من نیست کسی دیگر را صدا می زند! . که باز داد زد . سعی کردم دلم را محکم کنم. برگشتم کمی دقت ، نه خودش است وقتی داشتم از خیابون رد می شدم به فاصله هایی که بین من و او بود فکر کردم واین که کاش کور می شدم و این واقعیت تلخ را نمی دیدم و اینکه روز های کودکی هیچ وقت برنمی گردد و به خیلی از چیزها که داشت پایه های عقاید مرا می لرزاند . انگار که عبور از آن خیابان لعنتی یک سال طول کشید.داشت بدنم می لرزید ،سعی کردم بر خودم مسلط باشم ، نمی دانم سلام کردم یا نه ، اون قدرتابلو شده بودم که فکر کنم متوجه شد ، فقط دلم می خواست بخوابونم زیر گوشش ، آخرین پکش را در وسط کثافت های دور وبرمان رها کرد در اینجا خنده ام گرفت آخه تو رو چی به ... . همیشه فکرمی کردم که آدم های سیگاری سیگاری به دنیا میا ن وآدمای بدبخت بدبخت . . نه این که از سیگار بدم بیاد همه ی هم اتاقیام سیگار میکشیدند ولی اونا به قول خودشان برای عشق و حالشان و چون پول دار بودند و بهترین سیگارا رو میکشیدند ولی حسین چی ! مادرش با بدبختی نون شبشان را در میاورد همش چهر ه ی اون زن پیش روم بود .و همین طور این قدر احمق نبودم که به ظاهر قضیه فکر کنم من به تمام چیز هایی که باعث این بود فکر می کردم و حوادثی که در راهه .

.. چقدر اون شب می تونست شب خوبی باشه ولی ! یکی از بدترین شب های عمرم شد . وقتی تو پیتزا فروشی الکی می خندیدم به این فکر می کردم که نکند که من مقصرم ! نباید او را تنها می ذاشتم . ولی من باید چه کار میکردم وحالا چه باید بکنم و هر چه بیشتر فکر میکردم می فهمیدم من هیچی نبوده و نیستم خیلی ضعیفم . ولی این وجدان درد امانم نمی داد که چرا باید از صمیمی ترین دوستم این طور بی خبر باشم .این فاصله چه طور بین ما به وجود آمد ، تمام خاطرات دوران کودکی را با هم مرور کردیم ومن کاملا سعی می کردم بفهمم کجای کار مشکل داشت. وقتی در محله های تر وتمیز می چرخیدیم او گفت : من از نوار فلانی خیلی خوشم می آید . شروع کردیم به خوردن وبلند بلند با هم خواندن " من دارم بهار بهار می بازم به روزگار.......... "

عابرهای دور و برمان مثل دیوانه ها به ما نگاه می کردند! ولی من می دانستم که از همه ی آنها بیشتر می دانم که هیچی نیستم فقط مهر ومحبت است که این واقعیت تلخ را برای ما آسانتر میکند حسین هیچ آینده ای نداشت ! هیچ آرزویی ! و امیدی ! ........

وقتی شب حسین خوابید من بیدار بودم وبه یاد تابستانی که گذشت افتادم من حتی نفهمیدم که بر پدر و مادرم چه گذشت چه برسد حسین . من خیلی خودخواه بودم ولی من تنها خودخواه نیستم همه ی ما خودخواهیم . حسین هم آدم است آرزو می خواهد انگیزه می خواهد. چون فقط در دانشگاه فبول نشده محکوم به مرگ است؟ خب معلوم است که قبول نمی شود با این همه دبیر خوب شهرمان! احساس تنفر عجیبی از همه چیز و همه کس داشتم و باز هم به این قانون کلی پی می بردم که یه جای کار همه چیز و همه کس اشکال دارد.


حالا که مصاحبه شجریان و CNN رو دیدم

فهمیدم یه جورایی احساس من و ایشون یکسانه!!!!

شجریان در بخش دیگری از سخنان خود گفت که «هرجای دنیا که می‌بینم مردم شاد و خوب و خوشحال هستند، بسیار لذت می‌برم.»

ودر بخشی از این گفتگو گریه کرد، زمانی که گفت: «وای به آن روزی که در مملکت خودم فقر و تنگدستی می‌بینم مثلا یک زن بدون پشتیبان که کنار خیابان نشسته و سیگار می‌فروشد؛ این چیزها را من نمیتوانم ببینم.»

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1388/03/04/L00907714932.jpg


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 1:6  توسط عشق آباد  | 

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب،

نيست يکدم شکند خواب به چشم کس و ليک

غم اين خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند




نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر ليکن خاری

از ره اين سفرم می شکند.



نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دريغا! به برم می شکند.



دستها می سايم

تا دری بگشايم

برعبث می پايم

که به در کس آيد

در و ديوار بهم ريخته شان

روی سرم می شکند











می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب:

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در، می گويد با خود:

غم اين خفته ی چند

خواب در چشم ترم ميشکند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 9:38  توسط عشق آباد  | 

جنگ جهانی اول آزمونی سرنوشت ساز برای ایران بود. جنگی که تمامی جهان را تکان داد و نوید ورود جهان به دوره ای جدید بود. بلاهایی که میتوانست بر سر جغرافیای ایران بیاید و نیامد خیلی زیاد است، چیزی شبیه معجزه اتفاق افتاد که ایران یکپارچه ماند. در همسایگی ایران عثمانی صد پاره شد. مهمترین این عوامل مشروطه بود مشروطه و جنبشی که سالها قبل در ایران به وجود آمد جنبشی بود که کل ایران را مثل چسب به هم چسباند و عاملی مثل جنگ جهانی اول نیز نتوانست قطعه ای از ایران را بکند. جنبش مشروطه حس وطن پرستی (که در آنزمان کمتر وجود داشت)  در تمام ایران به وجود آورد طوریکه شاعری مثل عارف قزوینی می گوید زمانی که من از وطن می سرودم هر کس به شهر و دیار خودش وطن می گفت. جنبش مشروطه جنبشی بود که تمامی متفکران و بزرگان از آن حمایت کرده بودند و مخصوصا بعد از استبداد صغیر از اقصی نقاط ایران برای فتح تهران حرکت کردند. از جمله این افراد میرزاکوچک خان بود. میرزا کوچک خان وقتی حکومت تشکیل داد در بالای روزنامه اش همواره نام ایران را می نوشت.   او جمهوری شورائی گیلان را به وجود آورد و از حکومتی کمونیستی تبعیت می کرد و خطر جدا شدن گیلان و پیوستن به کشور شورا ها حس می شد، ولی میرزا کاملا مخالف این کار بود، با این وجود که گروهی داخل جنگلی ها بودند که طرفدار شوروی و از طرف روسها بسیار حمایت می شدندب. میرزا به لنین نوشت "ملّت ایران حاضر نیست پروگرام بلشویکها را قبول کند."

نمونه ای دیگر کلنل محمد تقی خان پسیان است. او بعد از جنگ جهانی اول دچار اختلاف با دولت مرکزی شد و خود حکومت می کرد. خطر جدا شدن خراسان کاملا حس میشد.....



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 13:16  توسط عشق آباد  | 

چرا عقب ماندیم؟ اصلا ما جلو بودیم؟ما از همون اول علم ها رو تقسیم کردیم به دو دسته : علوم دینی و علوم غیردینی- همیشه عده ی قدرتمندی از علما بودند که علوم غیردینی رو تقبیح میکردند و حتی کسانی که درین زمینه به جایی میرسیدند تکفیر میکردند. در اروپا هم همینطور بود و حتی خیلی بدتر از این. اروپاییها در طی جنگهای صلیبی با مسلمانها برخورد کردند و آثار و کتب اونا رو خوندند.این علوم جدیدی که از مسلمانان بدست آوردند و شکستهایی که از آنها خوردند (صلیبیان فقط در جنگ اول پیروز شدند و در بقیه جنگ ها شکست خوردند) باعث احساس حقارت در اروپاییان شد و شروع به تقلید از مسلمانان کردند ( حتی در لباس و موی سر).  صلیبیون علوم اسلامی را در شمال اروپا منتشر ساختند. علوم جدیدی را که صلیبیون با خود از شرق به اروپا بردند همه چیزرا از دریانوردی و فیزیک نور گرفته تا حسابداری و معماری، دستخوش تغییر ساخت. برای مثال، روش شمارش از ۰ تا ۹ (دستگاه دهدهی) که مسلمانان آن را از هندیان فرا گرفته بودند، در نتیجه جنگهای صلیبی به اروپا راه یافت و به طور وسیعی مورد استفاده قرار گرفت.الکامل فرزند ارشد صلاح الدین نیز پس از فهمیدن علاقه فردریک دوم به دانش مسلمانان، گروهی از ریاضیدانان و منجمان مسلمان را روانهٔ کاخ فردریک کرد.

کسانی که کتابهای مسلمانان رو می خوندند طبیعتا به سیستم کلیسا و دین  شک میکردند. برای همین بیگمان خیلی از آنها کافر شدند!  این گروه اروپاییان جویای دانش دیگر به هیچ علوم دینی اهمیت نمیدادند. آنها دنبال علم و حقیقت بودند. تا اینکه گالیله بیچاره کاملا ثابت کرد که این دین غلط است! این دانشمندان همانهایی هستند که بعضی ها اکنون فرماسون میخوانندشان: گالیله، لئوناردو داوینچی، نیوتن و  ... این دانشمندان زمینه های کافی برای پروتستان را فراهم کردند. وقتی پروتستان و این علوم با امیال قدرت گرایانه پادشاهان در آمیخت معجونی فراهم شد که تیشه پاپ و کلیسای کاتولیک را کند. اندیشمندان اروپایی که خلا بزرگی در زندگی آنها ایجاد شده بود، فقط با علم می توانستند آن را پر کنند.

ولی ما چه می کردیم؟

ما دقیقا وقتی که اروپا داشت چهره وحشی خودش رو بازسازی میکرد و دانشمندان و حتی کشیشانشان به دانش روز به روز اهمیت بیشتری میدادند، ما داشتیم علوم دین خود رو حجیم تر و حجیم تر میکردیم. و علوم دیگر را تکفیر میکردیم. فکر کردن را حرام میدانستیمو .... آیا کسی متوجه این اشتباه شد؟

خیلی ها متوجه شدند. البته بیشتر کسانی بودند مثل سنایی و عطار و مولوی و سعدی و ... که سعی کردند بازبان شعر خود جامعه ای درست، تربیت کنند. ولی مساله این است که اینها به چه دردی خورد؟کسانی که تیز بودند میفهمیدند این شرایط سعادت انسان را تضمین نمی کند. ما کسی مثل منصور حلاج داشتیم که معلوم نیست چه میگفت و چرا علمای مذهبی کشتنش و جالب اینکه همه از او به نیکی یاد میکنند. فردوسی را داشتیم که با تکیه بر اساطیر ایرانی به تبلیغ نیکی و خوبی می پرداخت و به اعراب طعنه میزد که از داد و دهش چیزی نمی فهمیدند. خیام را داشتیم که مدام همه دین را مسخره میکرد و در آن شک میکرد . حافظ که دیگه اعتراض رو به حد اعلا می رساند، از زاهدهای دو رو و ریاکار که مردم را گمراه میکردند و کسانی که مال شبهه می خوردند و ... . وقتی این شرایط را با قرانی که در سینه دارد مقایسه میکرد نتیجه مطلوبی نمیگرفت. منظور حافظ از می و خرقه می آلود فقط چزاندن این عالمهای متعصب بود. این همه علامت پس برای چه و که بود؟ این علامات نشان میداد که یک چیزی اشتباه است این وسط. 

البته از منظر دیگه ای هم میشه به این موضوع نگاه کرد. علمای ما به دنیای درون و کشف قواعد آن رفتند و دانشمندان خارجی دنبال فیزیک اجسام و واقعیت های جهان. برای همین هنوز می توانیم ادعا کنیم ما عرفانی داریم که غرب آن را نداشته است و  الان نمی تواند ازما بگیرد و در آینده نیز نخواهد توانست آن را بگیرد مگر فارسی زبان شود! هر چند تحقیق روی مولوی انجام دهند و هر چه پایان نامه در مورد او از دانشگاههای امریکا بیرون بیاید باز معنی وعمق شعرهای او را نخواهند فهمید. ولی ملت ما چقدر به این اهمیت میدهند؟ چند درصد جوانهای ما ازین ادبیات لذت می برند؟ . مولوی وقتی بچه بود با پدرش عطار را می بیند و از همان زمان عشق او را به دل میگیرد. به عبارتی عطار الگوی او می شود و با چه افتخاری در اوج دوران شهرت خود از آن یاد می کند : "عطار روح بود و سنایی دو چشم او- ما از پی سنایی و عطار آمدیم ". آیا ما اکنون کسی را سراغ داریم که با افتخار بگوید که به این خط فکری که مولوی به آن اشاره میکند، تعلق دارد!

واما دین ما وعلمای دینی امان باید جوابگو باشند که در این 7 -8 قرن آخری چه کرده اند؟ ما بعد از حافظ چه کسی را داریم؟این همه جنگ و کشت و کشتار! چرا عالم های دینی دوره صفوی که شکست از عثمانی را دیدند کاری نکردند و فقط بی هنرشان نامیدند چون از تفنگ به جای شمشیر استفاده می کنند! و برای موفقیت فقط کتابهای مستحبات را کلفت کردند. شانسمان گرفت که شیعه بودیم و رقیب امپراطوری عثمانی که غربی ها از آن وحشت داشتند. اگر نه انگلیسی ها بلایی بدتر از هند برسر مردمانمان می آوردند. وقتی انگلیسی ها تفنگ به ما دادند، هنوز کسی از خواب بیدار نشد. و باز در هم لولیدند و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 12:59  توسط عشق آباد  | 

ای که از پشت نقاب پیری، چهرپژمرده به دنیای برون مینگری

تو که در گوشه ی عزلت تنها، شاهد شادی نادانانی

این زمین قبل تو هم بار نداشت

این وطن بعد تو انگار همان خواهد ماند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:7  توسط عشق آباد  | 

شعر غق بزای تو که در ین وبلاگ با استقبال زیادی روبرو شد، با آهنگی زیبا تنظیم کرده ام. برای دانلود این آهنگ روی این لینک کلیک کنید. لطفا دانلود کرده و به بقیه بلوتوث کنید!

ای گل لاله الهی مو فدای تو برم

مو فدای تو و او چشمای سیاه تو برم

وقتی دمیون گله بزغله ها ر ِ ناز مکنی

مو دلم مخه فدای ناز و ادای تو برم

دریچه ر واکو  تا مو چاربیتیات  بشنوم

ای مِ قربون تو وشعر و صدای تو برم

رو مگیر از مو که مجنون توییم مرگ بابام!!

مو بلاگردون او شرم و حیای تو برم

تو قشنگی به خدا ماتیک و سرمه نمخی

اگرم حنا مخی تا مو حنای تو برم

چارقد  وا کو  تا او زلفات هوای بخوره

ای مو حلق آویز او زلفای سیای تو برم

وقتی با او پنجه هات سینه ی بز ر فشار مدی !

مو دلم مخه فدای غق بزای تو برم!!!!

گوشه ی ابرو ر مگیر او خنجر ر تیزش مکو !

مژه هات کج مکو سرمه ی چشای تو برم

این مانتو چیه همو شنیل کردیت ر بپوش !

یا اصلا هیچه مپوش تا مو قبای تو برم!!

بیا و با عینک دودی روی استره ها ر مگیر

الهی قربون او برق چشای تو برم

مادرت میگفت دیروز دمپاییات سلاخ شده !

تو اشاره کو فقط تا کوش پای تو برم

ورزمین خوردی مگن واز دست وپات زخمی شده

الهی خاک کف او دست و پای تو برم

زبونوم لال اگه یک روز زد و تو مریض شدی

مو دلم مخه خودوم  قرص و دوای تو برم

بره هاتا هم مگن تازگیا مریض شدند

الهی واکسن درد بره های تو برم

نصف شو هی سوت مزه سگات مگیرنم یره !

ای فدای سوت تو، وق سگای تو برم

آسمون ، استره هاش ور تو حسودی مکنن

تو بیا ماه باش تا مو شو سیای تو برم

با هزار ناز و ادا دری جفاییم مکنی

مو فدای تو و این ناز و ادای تو برم

شاعر : احسان ایلخانی


 



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 20:30  توسط عشق آباد  | 

هدف عشق آباد در طی این چندسال فراهم آوردن بستری برای نزدیکی بیشتر عشق آبادیان اینترنت و همچنین ایجاد فرصتی برای معرفی شهرمان بود. اکنون که سایت  انجمن دانشجویان به خوبی از عهده این کار برآمده است، نیازی به این وبلاگ احساس نمی شود. از تمامی کسانی که در طی این سالها همواره نظر لطف به عشق آباد دات بلاگفا داشتند، به شدت تشکر میکنم

 

متاسفانه هما نطور که گفته شد، امکان آپدیت این وبلاگ دیگر به صورت منظم وجود ندارد. ولی شاید روزی روزگاری، دوباره شتر عشق آباد دات بلاگفا راه بیفتد.......ماه بعد.... شاید سال بعد...شاید..


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 9:42  توسط عشق آباد  | 

از ایامی که به خاطر دارم پدر و مادر و پدر ومادر بزرگم نسل اندر نسل همگی شان کشاورز بودند و در ضمن برای آبادی املاک خود گوسفند ان زیادی داشتند - در آن دوره اصولا گوسفند را هیچکس به دهات و آبادی نمیاورد و آذوقه آنها از بیابان تامین می گردید و به هر شبان در سال مقدار 150من گندم، 150من جو و 150من گاورس و ده من غوزه بومی به چوپان داده میشد و پاپوش(کفش) به عهده ارباب بود - در زمستان گوسفندان لون (سیاه چادر) و یا کازه داشتند و شبان آنها را در مراتع نگهداری میکرد اگر گوسفند ی لاغر بود در زمستان مقداری جو به او می دادند.در اوایل شهریور ماه بختی را که فبلا از گوسفندان جدا می کردند روی حساب معین (مثلا اگر وضع سال خوب بود یک ماهه و اگر احیانا خشک سالی بود بیست وپنج روزی تکه در گله می کردند که حداقل گوسفند بیست وپنج روز به نوروز و حد اکثر سی روز به نوروز بزاید) در موقع زایش گوسفندان دو تا سه نفر به اسم "دنبال وان" برای کمک به چوپان به سر گوسفندان می فرستادند که موقع زاییدن بزها، بزغاله ها را جمع آوری کرده و صبح و شام همگی را شیر میداد به طوری که روغن نو برای اول نوروز هر ساله جمع اوری میگردید. روز پانزده نوروز هر سال بزغاله را یک وعده شیر میدادند . هر سال دو سه روز به نوروز پدر و مادرم لوازم زندگی بیابان را بر داشته از نیگنان جهت تهیه قورت(کشک) و روغن زرد و کلا گرفتن شیر و ماست گوسفندان "می هو " کردن راهی بیابان و کوهستان میشدند و در آنجا مرتب شیر گوسفندان را میدوشیدند و برای جمع آوری روغن و کشک دقت می کردند. در ایام بهار شیرهای شب را بعد از دوشیدن و جوشاندن، همان شب مایه میزدند که ماست گردد و شیر های صبح را هم بعد از دوشیدن در دیگهای بزرگی نگهداری می کردند. مادرم فوقا لعاده تمیز کار بود مخصوصا در جمع آوری روغن و کشک دقت و وسواس عجیبی داشت به طوری که کسی را که می خواست "تلم "بزند قبلا می فرستاد سر چشمه که پس از شستن دست و روی خود حتما با وضو این کار را انجام دهد بعد از اینکه ماستها را در "تلم" می ریختند شیرهای صبح را هم که در دیگ بود به داخل "تلم" می ریختند و مشغول زدن "تلم "می شدند و و مراقب بودند که به هیچ وجه کسی آب داخل "تلم" را دور نریزد."تلم"را در موقع لزوم با شیر می شستند که کشکها کاملا شیرین باشد بعد از زدن "تلم" و پس از اینکه این مواد را کاملا میجوشاندند بعد از سرد شدن دوغ های تازه را بر شالی که به "شال قوروتی" معروف و مخصوص همین کار بود ریخته و ظرفی در زیر شال قروتی" می گذاشتند که آب آن همگی داخل دیگ نشود بعدا که آب این مواد کاملا گرفته میشد وبه "لچ" معروف بود "لچ" ها را موقعی که سفت میشد روی ظرف مخصوصی کود می کردند وبه صورت کشک در می آوردند و یکی دو مرتبه کشک ها را آفتاب میدادند که خشک گردد و برای مصرف در جای خشک وخنکی نگهداری می کردند آنچه تا شصت روز از عید یا بیست روز از اردیبهشت می گذشت "قوروت ماستی" و بعد از اردیبهشت هر سال تا اخر سال "قوروت روغنی"نام داشت که نسبت به قوروت ماستی قدری ترش بود ( آب قوروت ماستی هم میبایست طوری بجوشد که نه زیاد پر جوش ونه کم جوش باشد و به این نوع کشک قوروت ماستی می گفتند که هر ساله مقداری از این کشک ها واب قوروت ها را مادرم به عنوان تعارف برای اقوام و دوستان نزدیک می فرستاد وبقیه را برای مصرف شخصی مان در خانه نگهداری میکرد ولی افسوس که آن امکانات امروزه وجود ندارد) خوب یاد دارم بهار سال هزارو سیصدو سی وهفت بود مرتعی که ما برای تهیه وجمع آوری شیر و ماست گوسفندانمان به آنجا کوچ کرده بودیم "گوش پوزه " نام داشت که در ان سال آنقدر باران آمده بود که به اصطلاح بومی "علف لگد می کردیم " گل های لاله و شقایق های وحشی دشت را سرخ پوش کرده بود وگیاهها و علف های خودروی وحشی که خواص دارویی نیز داشتند بسیار بود (به طوریکه عده ای از مردم آنها را جمع آوری مینمودند) خلاصه در آن سال هر کس مالدار بود توانست روغن و قوروت فراوانی را جمع اوری نماید. در آن سالها مردم خیلی بیشتر از حالا رنج و زحمت می کشیدند و برای به دست آوردن هر چیزی مشقت آن را به جان میخریدند و در ازای آن از خدا میخواستند که سالی یک بار برای زیارت به مشهد بروند و در کنار آن بتوانند به کربلای معلا هم مشرف شوند خلاصه اینکه مردم کلا قانع بودند کما اینکه در تهیه و جمع آوری هر چیزی نهایت حوصله و دقت را انجام میدادند. نان نیگنان هم زبان زد خاص وعام بود و چنانکه قبلا هم اشاره شد میگفتند به واسطه همین نان بوده که به نیگنان شهرت یافته. منبع : http://www.sokut-kavir-nigenan.blogfa.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:0  توسط عشق آباد  | 

تعجب نكنيد!!! شايد براي خيلي از كاربران شنيدن خبري با اين عنوان كمي عجيب به نظر برسد اما امروز مي خواهيم اعلام كنيم كه  ما در شهر كوچكمان عشق آباد كاري را انجام خواهيم داد كه شايد در كمتر نقطه اي از ايران به آن پرداخته مي شود

انجمن دانشجويان و فرهيختگان شهر عشق آباد افتخار دارد اولين راديو تحت اينترنت در شهرستان طبس را افتتاح كند. 

ما در اين جا اولين برنامه راديو عشق آباد را براي شما همشهريان قرار داده ايم كه به معرفي اين نوع از راديوها مي پردازد.

از اين به بعد اين قسمت را مي توانيد در سایت  انجمن دانشجویان در بخش گوناگون كه تا اواخر هفته آينده راه اندازي مي شود و با نام راديو عشق آباد مشاهده كنيد.

برای دریافت اولین برنامه به لینک زیر مراجعه کنید:

و با نام راديو عشق آباد مشاهده كنيد

اولين برنامه راديو عشق آباد _ كيفيت بالا  

اولين برنامه راديو عشق آباد _ كيفيت پايين 

دريافت اولين برنامه راديو عشق آباد -  فايل فشرده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 17:11  توسط عشق آباد  | 

سلام – نظرسنجی انتخابات تا این لحظه 50%  احمدی نژاد و 50 %  میرحسین است. کل کشور هم همین طور است، انتخابات عجیبی شده ! تهران که انقلاب شده ، باور ندارید عکسی که دیروز دوستم گرفته نگاه کنید : روزنامه کیهان رو طراحی کردند روش نوشتن احمدی نژاد(شاه) رفت

جالبه که اکثر اصولگراها به احمدی نژاد رای می دهند تا قدرت دوباره دست اصلاح طلبا نیفته ! اگر نه  اکثرا نقدهای جدی به دولت احمدی نژاد دارند. با مناظره دیشب رضایی هم مشخص شد که احمدی نژاد زیاد با مردم روراست نیس

وباز جالبتر اینکه در میان بیشتر مردم اجماع شده که به میرحسین رای بدن که احمدی نژاد نشه!

ایشالله آخر عاقبت کشور ختم به خیر بشه!

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:28  توسط عشق آباد  | 

در پست قبلی نظرسنجی به عنوان تغییر نام شهر عشق آباد آوردیم. نتایج به این شرح شد : (نظرسنجی هنوز باز است و می توانید درپست قبلی رای بدهید)

۱. چهار نفر موافق

 ۲. یازده نفر مخالف

من فکر می کردم تعداد بیشتری موافق باشند ولی برعکس شد .

دوستان در مورد نظرسنجی ها خواهشا یک بار رای بدهند! اگر نه مجبور می شویم کانفیرم هم به مراحل اضافه کنیم!

با توجه به داغ بودن بحث انتخابات جالب خواهد بود بدانید همشهریان اینترنتی شما به کدام نامزدها رای خواهند داد . شما هم شرکت کنید :

ترتیب بر اساس حروف الفباست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:8  توسط عشق آباد  | 

اهل عشق آبادم روزگارم بد نیست،

 دو سه تا بز دارم و سه چهار مرغ و خروس 

مرغ هایم همگی همسفر مد هستند،

اهل قدقد هستن

موها را همگی ژل زده اند

نوک ها را از رژ رنگ فلفل زده اند!

چه کسی می گوید مرغ های ده ما بی خبرند!

همگی صاحب یک همراه اند

  که مداوم با آن هی پیامک بفرستند به خروس های محل

جوجه مرغی می گفت چه کسی می گوید در دهان اسبی نتوان تخم گذاشت!

مرغ روستای بغل دستی من در خانه  صاحب جوجه شده است!

او کلاسش بالا است ده او در بالاست !

تازگی ها پر خود را با رنگ کرده است سرخ وبنفش !

چه شکوهی دارد مثل طاووس شدن با یک مش !

یا که زآب کشمش خورد و سیگار کشید مثل خروس

مرغ های ده ما جای تخم مرغ حالا تخم زاغ می زایند

تک خروسم اما تازگی ها شده لال،

قوقولی قوقویش خواب صبحگاهی این روستا را برنمی آشوبد!

سفته هایش همه واپاس شدند،

سروکارش در بانک با علی آبادی است!

او زدست مرغ ها عاشق آزادی است

وای بزهای من خسته زغم شیرشان خشک شده است!

در جوانی از غم یائسه گردیدند!

راستی نربز من هم پارسال وقت پرداخت دوتا وام کلان گردنش یک بَر شد دیگر از شور افتاد.

به هزار غمضه ی بزهای قشنگ هوسش گل نکند !

تا نگویند بزها ، بی عرضه است، گاهگاهی نصفه­ی "واقستی" ز گلو سر بدهد!

آخر از جیره ی او حذف شده جو سفید!

"شرکت سامان" هم، همه کنسانتره هایش کاه است!

کار بزها آه است!
 من رفیقی دارم که همین نزدیکی است

 داخل آدم هاست باسواد و ملا است

نان او روغنی است جیب هایش غنی است

 هست او مرد جهاد

در زمستان ها او یخ فراوان دارد

و به تابستان ها باد هفتاد روزه به عشایر بدهد

ساخته آب انبار توی صحرا بسیار

سر هر چفت دوتا!

ولی افسوس که در داخل آن قطره ای آب هویدا نشود، تانکر آب در آن ناحیه پیدا نشود!

 نام او هست کریم مثل شیطان رجیم

پر از یکرنگی است ! چون بلوز جنگی است! قلب ایشان سنگی است!

چه ابر مردی است او، وقتی توی اتاق، زیر کولر، جای مردان دهان خشکیده، آب شیرین شده با آبلیمو پشت هم می نوشد!

و به دل می گوید خوب شد این سرما کار این طایفه ایلخانی را پاک و خب یکسره کرد!

سال دیگر اینجا توی این دفتر و پشت این میز من صماغ می مکم و می خندم! دیگه راحت شدم از دست عشایرهایی که مدام کاه و جو می خواهند!

 و چه خوب بود سرما و عجب خشکانید ریشه مردم بی پول و فقیر!

دیگه ما کارمندان همه بیکار هستیم و سر برج حقوق های کلان می گیریم!

راستی رایانه چیز خوبی است که به جای پیگیری کارهای دو صد تا یک غاز بهر این مردم لبریز نیاز ! یکسره چت بکنیم!

یادم آمد راستی مرد همسایه من دهقان است! دائما گریان است!

توی باغش دو سه تا نخل قشنگ سبز گردیده بدند!

لیک از برکت سرما امسال نخل هایش خشکید، غم به ریشش خندید!

... از خاک به پایش پیچید و به او گفت که ای مرد عبوس دیگر از باغ تو پر زد ککلوس!

خیز مانند خروس ترک این مرغا کن و بکن فکر دگر

 که چو بی پول شود پیرپدر، بخورد چوب ز دختر وپسر

زن او قاتل جانش گردد، مشت در توی دهانش گردد

راستی عشق آباد صاحب بخشدار است!

آدمی پرکار است، گرچه بر حال من خسته کمی می گرید، عاشق پولدار است!

و حسابش دائم، از تومن سرشار است!

 بره ی احساسش دائما پروار است!

توی سرمای زمستان ایشان دو سه باری خواب دید!

که هوا گرم شده، و یخ سرد دل مردم ده، شده یک جوی روان!

و برنج هندی شده هم قیمت خاک!

وهمه قابلمه ها پرشده از گوشت و برنج!

 توی هر یخچالی پر از میوه ی آلو و شلیل!

کره های مردم همه فاسد شده بود، چون نمی خورد کسی نان کره!

رخت اطفال دبستانی ما نوِ نو بود و دل کوچکشان، خانه ی شادی بود! توی پارک های قشنگ این بخش پر از سرسره بود!

داده بودند به هر بچه ی این شهر قشنگ دو، سه تا ورزشگاه!

تا مبادا روزی کپک غم به دلش بنشیند!

خواب بخشدار چه رویایی بود حیف ایشان ناگه با صدای یک زن، چوگل از خواب پرید! اولش هیچ ندید!

 چون که چشم را مالید خوب گوشش بشنید، وه چه اوضاعی بود!

 همه ی آنچه به خوابش آمد، بود در بخش ولیکن برعکس!

 کفش ها را پوشید، ره به بخشداری برد! دو سه تا چایی خورد!

 توی دفتر بنشست و چو خواب دوشین نقشه هایی بکشید بی همتا، که عمل کردن آن ، دو سه قرن عمر و هزار مرد عمل می خواهد! و دو خروار دلار! به عمل کار برآید نه شعار!

آه فامیلی هست بنده را در یک بانک! که پر است از قانون

چون همه همسفران آدم بی پول را نتوانند که بر سفره این خاک بینند!

گرش از دست برآید بکَند نصف همه فامیل را!

تا ز ایشان دیگر طلب وام نکنیم !

و نگوییم فامیل توبیا وام ما تنظیم کن!

که نداشتیم نه پارسال و نه امسال دادیم و

 نه دیگر سالها وام پرداخت کنیم!

 تو اگر سفته من برده و واپاس کنی و

 اگر چک اسماعیل را بزنی برگه و او را هر روز بفرستی رد من!

رد من روی دو تا کوه سیاه !

رد من روی کویر!

رد من روی همه قول هایم، به خدا پابرجاست!

 

شاعر : احسان

-----------------------------------------------------------------------------------------

 برای ارتباط بیشتر عشق آبادی های اینترنت گروه DASTGERDAN تاسیس شده است .  به آدرس زیر برید وعضو بشید  :http://groups.yahoo.com/group/DASTGERDAN/joinبرای عضویت به یک ID یاهو نیاز دارید .

در بخش فایل ها می توانید تلفن های عشق آباد وهودر را دانلود کنید.

بهترین نویسنده وبلاگ را در بخش poolsانتخاب کنید:

تا حالا شب سکوت کویر با ۳ رای بهترین نویسنده ی عشق آباد دات بلاگفاست

 تا امروز ۳۲نفر عضو شده اند    شما هم عضو شوید !

w

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:49  توسط عشق آباد  | 

سال نو مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 22:41  توسط عشق آباد  | 

همیشه مردم عشق آباد و  مردمی فهیم و قانع بوده اند و همواره ازپیشرفت شهر طبس خوشحال شده اند، چون خود را جزئی از شهر طبس می دانند. ولی آیا این رابطه دو طرفه بوده است؟

حالا این پرسشها وجود دارد که سهم دیگر ساکنان شهرستان طبس از این دیدار چیست؟  آیا بجا و منطقی تر نبود که حتی یکی از این درخواست ها را به ساکنین دو شهر عشق آباد و دیهوک اختصاص دهند؟ آیا مردم بخش های دستگردان و دیهوک تنها برای محروم نشان دادن و بودجه گرفتن برای شهر طبس خوبند!! که جناب آقای فرماندار  می گوید:" با توجه به محروميت منطقه، پراكندگي روستاها و اين كه اين شهرستان وسيعترين شهر كشور است، عنايت ويژه اي به اين شهرستان داشته باشند."!!

دكتر محمد عباسي وزير تعاون كه به عنوان نماينده رئيس جمهور به شهرستان طبس سفر كرده است، شب گذشته، در جلسه مسئولين شهرستان در محل فرمانداري حضور يافت و از نزديك در جريان برنامه هاي پيشنهادي مسئولين و صاحب نظران طبس قرار گرفت.!!!!

پيشنهادات مطرح شده در اين جلسه شامل موارد زیر بود كه مقرر شد وزير تعاون در جلسه هيئت دولت مطرح نمايد:

۱- انتقال آب از سرچشمه هاي كارون به طبس
۲- ساماندهي و دوبانده كردن ورودي هاي شهر
۳- لاي روبي بيش از يكصد قنات روستاهاي شهرستان
۴- برقراري پروازهاي يزد - طبس - مشهد و بالعكس
۵- ايجاد كارخانه كك
۶- احداث نيروگاه زغالسنگ سوز
۷- احداث مجتمع شبانه روزي دخترانه
۸- احداث كارخانه توليد فولاد
۹- اورژانس هوايي
۱۰- منابع فرآوري زغالسنگ در مجاورت معادن پرورده
۱۱- ارتقاء سطح فرمانداري طبس به فرمانداري ویژه

كياني مقدم فرماندار طبس هم گزارشي از اوضاع سياسي، اقتصادي و اجتماعي طبس ارائه نمود و اظهار داشت از بيش از 50 مصوبه خاص در سفر اول رياست جمهوري و هيئت دولت به استان يزد حدود ۷۸ درصد اجرا شده است.

فرماندار طبس از نماينده دولت خواست كه با توجه به محروميت منطقه، پراكندگي روستاها و اين كه اين شهرستان وسيعترين شهر كشور است، عنايت ويژه اي به اين شهرستان داشته باشند.

منبع http://tabaspress.blogfa.com/

 عشق آباد دات بلاگفا از دوست عزیز "س" به خاطر اطلاع رسانی شان تشکر می کند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:52  توسط عشق آباد  | 

جشن «سَـدَه» یكی از كهن‌ترین آیین‌های گروهی و اشتراكی شناخته شده در ایران باستان است.  جالب این است که این جشن برخلاف تصور عموم جشنی دینی نبوده و حتی در هیچیك از متون پهلوی و منابع زرتشتی عصر ساسانی و پس از آن، نامی از جشن سده و مراسم آن برده نشده و پیداست كه این جشن در مغایرت با سنت زرتشتی بوده است!!! اما خوشبختانه در دوران معاصر این مراسم در میان هم‌میهنان زرتشتی نیز رایج شده است كه البته در شیوه برگزاری، به برخی آیین‌های كهن و گاه مهم آن توجه نمی‌شود. روشن كردن تعداد زیادی كُـپه‌های جداگانه آتش از ویژگی‌های این مراسم بوده و در همه متون كهن به آن اشاره شده؛ اما برافروختن تنها یك كُـپه آتش در منافات با آیین كهن است!!!

 در گذشته، جشن سده در گستره پهناوری از آسیای كوچك (آناتولی) تا استان سین‌كیانگِ چین یعنی در سرتاسر ایران بزرگ، در بین همه مردمان، فارغ از هر قومیت یا گرایش دینی رواج داشته و به مانند نوروز در روایت‌های مكتوب تاریخی به آن اشاره شده است.

  در این جشن و در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه، همه مردمانِ سرزمین‌های ایرانی بر بلندای كوه‌ها و بام خانه‌ها، آتش‌هایی برمی‌افروخته اند. مردمان نواحی مختلف در كنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌كنند. همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند.

منبع : -  «نوروزنامه- پنجاه گفتار در زمینه پژوهش‌های ایرانی» (تهران، 1386).

نکته جالب این جشن در منطقه دستگردان برگزاری آن در سه شب متوالی است!( شبهای 8 و 9 و10 بهمن) . سده مبارک!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط عشق آباد  | 

ببینید این مردک (وزیر امورخارجه فرانسه!)چه می گوید!

كوشنر تصريح كرد: اين درست است كه اين ماجرا (بحران خاورميانه) 60 سال است ادامه دارد و درست است كه اعراب مسئول (آن) نبودند‌ و به نوعي هزينه آن به عرب ها تحميل شد اما اسراييل آن جا (در فلسطين) استقرار يافت زيرا در آن جا كانون يهوديت بود و براي آن تاريخي وجود داشت.

 ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:29  توسط عشق آباد  | 

همانا شهادت حسين(ع) آتشي در قلبهاي مومنين ايجاد كرده است كه تا ابد خاموش نمي شود 

دوستان عزیز ستاره و شیدا پیشنهاد خوبی است منتظر مطالبتان هستیم ، لطفا ایمیل خودرا همراه بانظرتان  ذکر کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:45  توسط عشق آباد  | 

شعر عاشقانه ی عشق آبادی ، به عنوان عیدی!

-------------------------------------

ای گل لاله الهی مو فدای تو برم

مو فدای تو و او چشمای سیاه تو برم

وقتی دمیون گله بزغله ها ر ِ ناز مکنی

مو دلم مخه فدای ناز و ادای تو برم

دریچه ر واکو  تا مو چاربیتیات  بشنوم

ای مِ قربون تو وشعر و صدای تو برم

رو مگیر از مو که مجنون توییم مرگ بابام!!

مو بلاگردون او شرم و حیای تو برم

تو قشنگی به خدا ماتیک و سرمه نمخی

اگرم حنا مخی تا مو حنای تو برم

چارقد  وا کو  تا او زلفات هوای بخوره

ای مو حلق آویز او زلفای سیای تو برم

وقتی با او پنجه هات سینه ی بز ر فشار مدی !

مو دلم مخه فدای غق بزای تو برم!!!!

گوشه ی ابرو ر مگیر او خنجر ر تیزش مکو !

مژه هات کج مکو سرمه ی چشای تو برم

این مانتو چیه همو شنیل کردیت ر بپوش !

یا اصلا هیچه مپوش تا مو قبای تو برم!!

بیا و با عینک دودی روی استره ها ر مگیر

الهی قربون او برق چشای تو برم

مادرت میگفت دیروز دمپاییات سلاخ شده !

تو اشاره کو فقط تا کوش پای تو برم

ورزمین خوردی مگن واز دست وپات زخمی شده

الهی خاک کف او دست و پای تو برم

زبونوم لال اگه یک روز زد و تو مریض شدی

مو دلم مخه خودوم  قرص و دوای تو برم

بره هاتا هم مگن تازگیا مریض شدند

الهی واکسن درد بره های تو برم

نصف شو هی سوت مزه سگات مگیرنم یره !

ای فدای سوت تو، وق سگای تو برم

آسمون ، استره هاش ور تو حسودی مکنن

تو بیا ماه باش تا مو شو سیای تو برم

با هزار ناز و ادا دری جفاییم مکنی

مو فدای تو و این ناز و ادای تو برم

-----------------------------

شاعر : احسان ایلخانی

توجه به زیبایی هایی که داریم با حرکت به سوی تمدن از دست می دهیم گاهی تفکر برانگیز است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:31  توسط عشق آباد  | 

 بعد از سال ها سایت انجمن دانشجویان شهر عشق آباد به همت تنی چند از دانشجویان منطقه طراحی  بر روی شبکه اینترنت قرار گرفت. عشق آباد دات بلاگفا برای گردانندگان این سایت وانجمن دانشجویان شهر عشق آباد آرزوی موفقیت می کند .

http://www.eshghabadiha.ir

درباره ی این سایت به نقل از خود این سایت :

سایت انجمن دانشجویان مکانی برای تبادل نظرات دانشجویان و در پایه کمک به رشد و پیشرفت شهر عشق آباد طراحی شده است. همچنین در این سایت اخبار روز شهر عشق آباد و همچنین مهمترین رویدادهای شهرستان را خواهیم دید. معرفی دانشگاه های برتر کشور، مصاحبه با اساتید دانشگاه ها ، مصاحبه با دانشجویان برتر و مسئولین بخش و شهرستان از دیگر مواردی است که در این سایت به آن خواهیم پرداخت

از امکانات این سایت در فاز اول می توان به معرفی انجمن دانشجویان و شهر عشق آباد و همچنین بانک اطلاعاتی با اطلاعات بیش از 300 دانشجو و فارغ التحصیل شهر عشق آباد اشاره کرد. در فازهای بعدی سایت ارتباط با مسئولین ، آموزش مجازی ، صفحه کاربری خاص هر دانشجو و مشاوره های دانش آموزی را خواهیم داشت

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:1  توسط عشق آباد  | 

 خیلی ممنون از نظرات :علیرضا،نجفی ،ارتا ،هادی ، مریم ،عاشق آبادي،علی پور،حسین پور مقدم ،يزدان پناه ، بهار، علی ، عسل،cerendipiti

 نظرات شما مارا به ادامه راه امیدوار می کند. لطفا در مورد اینکه چه مطالبی را بیشتر می پسندید ، نظرات خود را بفرستید .

 واما cerendipiti :دستور پخت مشکلی داره؟ منتظر اصلاحیه شما هستیم!

و اما این پست ----------------->> شعر محلی خلق دلخون:

عید شد جون برار، فصل زمستون ر ولش

پرهنت گر نو شده، زیرپوش و تنبون ر ولش

گر ندری پول بری آجیل و شیرینی عید

 روی لو لبخند بکار، چشمای گریون ر ولش

کوش بری بچه هات نخریدی، غم مخور

مدر بچه ر بچسب، فرزند گریون ر ولش

پولدارا د شو عید ماهی و میگو مخورند

تو بخور نون پنیر، مرغ و فسنجون ر ولش

ای بگور که ما ندرم باغ و دشت ومزرعه

قدقد مرغ ر بچسب، مرغ غزل خون ر ولش

در قیامت هم بهشت جای ادم بی پول نیه

عشق بی پولا جهنم ! ساز وسنتور ر ولش

ای بگور که مین مویات پرشده خاک و کلخ

کله تاس ر بپا ، زلف پریشون ر ولش

 ادامه شعر.............

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

عکس از آقای حمید حقی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 4:42  توسط عشق آباد  | 

سلام

اگر تعطیلی چند ماهه را با پارتی بازی تخفیف بدید ! می تونیم سه سالگی عشق آباد دات بلاگفا رو جشن بگیریم! 

دوستان خواهشا درخواست آپدیت زودتر نکنند چون  متاسفانه به خاطر مشغله ای که داریم نمی توانیم قولی برای آپدیت زودبه زود بدهیم ولی این قول را می دهیم که  بمانیم ! برای اینکه از آپدیت های ما باخبر بشید می توانید در گروه عضو شوید یا ایمیل خود را درقسمت نظرات وارد کنید .

در ضمن با تجربیاتی که در سه سال گذشته کسب کردیم ، می دانیم که کار انفرادی منجر به شکست و یا خستگی خواهد شد . برای همین این وبلاگ در حال حاضر سه نویسنده دارد و تا جایی که سیستم بلاگفا اجازه بدهد به نویسنده باز هم نیاز دارد! بنابرین از هرکدام از دوستان که می توانند کمک کنند برای همکاری دعوت می شود.عشق آباد دات بلاگفا متعلق به تمامی  همشهریان  عزیز است!

 

برای جشن تولد عشق آباد دات بلاگفا دستورالعمل تهیه کاچی عشق آبادی رو تهیه کردم که می تونید خودتون درست کنید ولذت ببرید ! البته به جای گروه ما هم میل کنید !

این مطالب رو عینا از وبلاگ http://www.motreb-eshgh.blogfa.com نقل می کنم :

دستورالعمل تهیه کاچی عشق آبادی

(ESHGHABADIAN KACHI INSTRUCTION !)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:27  توسط عشق آباد  | 

۳ مطلب تازه

۱. برای ارتباط بیشتر عشق آبادی های اینترنت گروه DASTGERDAN تاسیس شده است .  به آدرس زیر برید وعضو بشید  :http://groups.yahoo.com/group/DASTGERDAN/joinبرای عضویت به یک ID یاهو نیاز دارید .

 

۲. یه کلیپ تبلیغاتی هم برای موبایل داریم که می تونید از آدرس زیر دانلود کنید :  دانلود

برای پخش روی کامپیوتر به  Quick Time  نیاز خواهید داشت.

۳. از امروز یک نویسنده جدید هم داریم  معرفی می کنم ! :  کوهک

و اولین مطلب ایشون :ت مثل ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:26  توسط عشق آباد  | 

سال نوتان مبارک !

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط عشق آباد  | 

به اندازه ی تنهایی من جا دارد وقتی نگاهم می کنی،اینجا برای ما سهمی از اشک های تو نیست ولی سهممان از چشمهایت نگاهت آنقدر هست که غم های بزرگ چیزی از شادی های کوچکمان نمی کاهد و اینجا وقتی درخت های خرما هم کم می آورند ما هنوز به دنبال آبیم و وقتی هوا طعم خاک می گیرد ما هنوز نفس می کشیم و وقتی یک قنات می خشکد یک قلب پر استقامت پیر ایستاده ،یک آبادی می میرد وما هنوز زنده ایم و تو هنوز بزرگ.

اینجا آسمان به زمین نزدیک است و وقتی شب و سکوت وکویر به هم می رسند انگار این فریاد بغض های فروخورده اند که در تار وپود وجود نقش می زنند.

اینجا این زمین هر روز تنها تر می شود،می گویند خشکیده است می گویند آخر از این زمین چه می شود خواست؟به چه امیدی باید ماند؟

نمی دانند که ما را طعم گرم نان گندم زمین های خشکیده سیر می کند و آب قنات امیدمان می دهد.

 

 نویسنده : شب سکوت کویر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:38  توسط عشق آباد  | 

همانا شهادت حسين(ع) آتشي در قلبهاي مومنين ايجاد كرده است كه تا ابد خاموش نمي شود 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:30  توسط عشق آباد  | 

پشت قاب شيشه پنجره اي که شباي منو با خود مي بره
جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو قابش مي گذره
پشت قاب بي نفس مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس
مثل يه حقيقت رفته به باد منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب
شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش
از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش
من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم
تن من پاره اي از آن تن توست
و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست
__________________
 
 
 
 
 
 
 
پس از مدتها تلاش شتر عشق آباد دات بلاگفا دوباره به راه افتاد !!!!!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:16  توسط عشق آباد  | 

عشق آباد دات بلاگفا یک ساله شد . کارنامه  این یک سال ۳۸ پست   و  به جز تعطیلی ۳ ماهه   ُ به طور میانگین    تقریبا هر  هفته  یک یا دو بار آپدیت داشته ایم . از تمامی دوستانی که با نظرات   خود باعث دلگرمی ما شدند ممنونیم . واقعیت  این است  که کار سخت است  درست  است که شاید  یک کپی پیست خبر کار زیادی نبرد ولی همیشه فکرت را مشغول می کند . شاید سرعتمان را امسال کمی کم کنیم .   چون واقعا از کار و زندگی می افتی .  شاید هر یه ماه !   شاید هر یه سال ! شاید هم هیچ وقت !  
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:45  توسط عشق آباد  | 

شب : ----------

کامپیوتر

،روی سکوی کنار پنجره
همه شب جای منه
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم
همیشه یار منه
کاغذای خط خطی
از کنار در باز پنجره می پرن توی کوچه
سر حال از اینکه آزاد شدن
نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه
همدم سکوت تنهائی من
تیک تیک ساعتمه
تیک تیک ساعتمه

 چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه دلم اسم تو رو فریاد می زنه درای .......

صبح :---------

ظهر :---------

عصر :---------

جشن تولد عوضی -------

کافی شاپ: " کاپوچینو "

عوضی : خانم آتیش داری ؟!!

خانم : اون آقا فندک داره !

کبابی: "18 سیخ"

من : تولدت مبارک عوضی ....

خوابگاه :---------

شب : .

ساعت 11:

تلفن به عشق آباد:

با سلا م خدمت بابا

شب :---------------.

کامپیوتر: هرکسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله ی خواب
نقش یک دریچه رو رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس

صبح :----

من: نماز......

سرویس :--------

MP3PLAYER : ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم
صبحا که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتهای ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس

دانشگاه : لحظه های تلخ غربت

ظهر :----------

عصر:-------------

ساعت 7: ----------

قطار : بای بای !!!

ویدئو کلو پ :-------

من : آقا "افسانه های خزان "داری

ویدئو کلوپ: نه .

ساعت 8.30: ----------

تاکسی : ---------

برگشت به عقب با تعجب

من : سلام خانم ..

خانم ...: سلام آقای ..

راننده تاکسی : اهل کجا هستید؟

من : طبس

خانم ..: "زیر لب می خنده، حتما تو دلش می گه " : عشق آباد !

ضبط صوت : وطن یعنی همه دنیا ........

خانم .. :کی می خواید برید طبس !!!

من :- ماه بعد ------------------------------------- سال بعد ------------ شاید هم هیچ وقت

ضبط صوت: من به یاد عطر بارون زده گلای پونه می کشیدم پای خستمو تو جاده به هوای بوی خونه وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده میکشونه این سرابه توی جاده که چشامو می پوشونه

خانم ....: !؟؟؟؟؟؟؟؟--------------------------

ضبط صوت : تو که بارون رو ندیدی گل ابرا رو .......

خوابگاه : ----------

خانم ...: خداحافظ آقای ...

من... : خداحافظ خانم ...

جیر جیرک:

مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی

 تو صورتت پر از غمه غصه داری یه عالمه

 دوست داری درد دل کنی دلت گرفته از همه 

 غریبه توی غربت نگی چی شد محبت

 بگی میگن دیوونه است حرفاش چه بچه گونه است

  تقصیر آدما نیست اینهمه درد دوا نیست

آبه و نون و نفس کجا اومدی  توقفس

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 1:52  توسط عشق آباد  | 

عشق آباد از گذشته های بسیار دور تا همین حالا میزبان عشایری  بوده که این عشایر در  مناطق مختلفی مانند  فردوس  وشاهرود و  سمنان و......  به صورت ییلاق وقشلاق در رفت وآمد بوده اند .از  جمله  این عشایرکه هنوز هم مشغول دامداری می باشند  می توان ایل طاهری و ایلخانی را  نام برد.  به خاطر این مسائل  واهمیتی که دام در آن زمان ها داشته  راهزنان و دزدان هر از چند گاهی به این قبایل حمله می بردند  ودار وندار آنها را غارت می کردند . به این راهزنان که بیشتر از استان فارس می آمدند "حسن ها " می گفتند  چون در بین مردم به یکدیگر حسن میگفتند وحسن اسم رمز آنها بود . مشهور ترین این راهزنان فردی به اسم "آقابزرگ" بود که بعدها توسط حکومت مرکزی دستگیر شد. داستان  حمله به قلعه ی بم  ومقاومت مردم آن نیز مربوط به همین "حسن های فارسی" است.
مادر مادر بزرگم از قول پیرزنی که تمام عمرش را کلفت بوده   به مادربزرگ گفته بود
  "وقتی به ما خبر دادند که  "حسن ها " می آیند ما حوالی  روستایی بودیم که پر از درخت زرد آلو و آلو  بود   در جایی که به آن  "برج حسی خو " می گفتند که چاههای کم عمقی  در اطراف آن وجود داشت. تمامی زنها زیور آلات خود را در آورده  و داخل دیگ های مسی کردند  و همه را در چاه ریختیم  بعد داخل آن را با خاک  پر کردیم   وگله گوسفندان را  از روی آن چند بار  از روی آن عبور دادیم تا ردی بر جا نماند . "حسن ها" آمدند  تمامی زن ها از جمله خود من را به کلفتی بردند  چند مرد را کشتند و جوانتر ها  را با خود    بردند ."
بر اساس همین داستان خیلی ها سعی کردند  "برج حسی خو "   وگنج گمشده را پیدا کنند . ولی ......
خیلی ها می گویند شاید  جایی که مد نظر پیرزن بوده در جلگه   دستگردان نبوده  ولی قدیمی تر ها می گویند "برج حسی خو "  کمی بالا تر از روستای "چاترخو "بوده است   و در ضمن نشانی هایی که پیرزن داده با  "چاترخو" آن زمان جور در می آید.
 آقا کسی گنج یاب نداره !!!!!!!!!!!!!! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:38  توسط عشق آباد  | 

بعد از سلام به پیر ، دوست قدیمی ام را می بینم  او که نگاه مرا به قلعه می بیند یادش می آید که من عشق اماکن باستانی ام !سوار بر موتور اج قرمز  او!!!!!!!!!  به سمت  قلعه قدیمی می رویم  سرعتش زیاد وزیادتر می شود 
وقتی از کوچه های تنگ وقدیمی بالا می رود می فهمم مثل کف دستش آنجا را می شناسد ارتفاعمان از زمین زیادتر می شود " آخرش منو به کشتن می ده" بعد بیشتر بالا می رویم  وقتی باد با آن سرعت به صورتم می خورد یاد فیلم ارباب حلقه ها می افتم ! جایی که گاندولف از شهر پادشاه بالا می رود .خانه ها به نظر سه یا چهار طبقه می آیند . وقتی به بالای قلعه میرسیم  معلوم می شود قلعه روی یک کوه  ساخته شده در مساحت خیلی کوچکتر آدم  یاد ارگ بم می افتد .از  این جور معماری  بیشتر اسماعیلیه استفاده می کردند جالب این  که از پیرمردها  پرسیدم که  آیا این قلعه حاکم نشین بوده گفتند نه جای مهمی نبوده .  وبا توجه به  حجم کوچک قلعه این تصور به وجود می آید که قلعه بیشتربه عنوان  پایگاه نظامی کوچکی برای مواقع اضطراری بوده  و اهمیت استراتژیک داشته  و شاید هم که در گذشته دور دوران بهتری را می گذرانده!  من نمی دانم به هر حال ازپیرحاجات جاد ه ی  قدیمی خور  می گذرد  که  اهمیت زیادی داشته  جالب اینکه این جاده  کمتر استفاده می شود  وتنها دلیل آن خاکی بودن  حدود 50- 60 کیلومتر مسیر  است .  وقتی شنیدم که از این راه حدود 80 کیلومترمسافت مشهد  نزدیکتر می شود می خواست چشمام 4 تا بشه ،با یه حساب سرانگشتی میشه  هزینه ی بنزین   ماشینهایی  که سالیانه  فقط ازاصفهان  به مشهد می روند میلیونها تومان تخمین زد! در حالی که مردم عشق آباد  در حال جمع آوری کمک مردمی برای آسفالت این راه هستند با این پول می شه کل جاده را اتوبان کرد! ولی مملکت ما صاحاب نداره! 
از بالا ی قلعه پیر حاجات معرکه بود دقیقا فکر می کردی بالای برج شهرگاندور هستی!. مزار پیر درست روبه روی آن واز قلعه بلندتروزمین های سبز منظم ونسیمی خنک که حالت راجا می آورد!این آب وآبادانی همه وهمه از زیر  مزار پیر سالیان سال است که در جریان است  مردم محلی این آب بسیار زیاد را از کرامات پیر می دانند. من نمی دانم نام احمدبن اسحاق را کی بر روی این پیر گذاشت! در حالی که نویسنده ی "طبس شهری که بود" (که درود بر او باد !) میگوید" به احتمال زیاد این مزار مزار یکی از عرفای بزرگ است" و  در ادامه یک رباعی منسوب به او را  می آورد .  تاسف آور است که چند سال قبل وقتی به  این پی بردند که  احمدبن اسحاق جایی دیگر است  جماعتی می خواستند بقعه را خراب کنند! وهم اکنون نیز مشخص است که توجه زیادی به آن نمی شود.
از کوه  بقعه که بالا میروم می فهمم  که چقدر این مکان زیباست و می تواند زیباتر شود . اینجا شبیه معجزه است . معجزه ی پیر آبادانی است . آب این جا کم نشده ولی چقدر  متاسف شدم وقتی از یکی شنیدم که می گفت چاههای عمیقی که پشت کوه زده اند ممکن است بر آب چشمه تاثیر بگذارد .می روم بالا وبالاتر از بالای بلندترین کوه  روستای قدیمی حلوان به دشواری دیده می شود  و
                                         جاده ای که حال رابه گذشته پیوند می دهد
                                                                     و
                                                شاید درآینده  به آینده پیوند  دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 3:49  توسط عشق آباد  | 

این اطلاعات به چه درد این خارجی ها می خوره؟؟ !!!!!

Eshqabad

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 0:38  توسط عشق آباد  | 

"از یه پیرمرد واپرسیدن که چن سال عمر درن حج آقا .گفت با سختیای که بکشیدم ۳۰۰ سال "
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1384ساعت 11:58  توسط عشق آباد  | 

امروز شعری برایتان آماده کرده ام ,هدفم شعرنویسی نیست ,شاید ارزش شعری زیادی هم نداشته باشد ولی از این جهت که از بیشتر افراد سرشناس قدیمی این منطقه نام برده جالب است.و برای قدیمی ها خاطره زنده خواهد کرد.متن این شعر رااز میان مردم محلی جمع آوری کردم و الزاما دقیق ودرست نیست.در ضمن داستانش نیز جذاب است :
حدود 70 سال پیش زن ومرد تاجری از خور به کاشمر می رفتند.و در راهشان
از بژدقر(یک روستای قدیمی) گذشتند وآخرین بار در همان جا دیده شدند. بعد از چند روز ساروان ها جسد شان را در حدود 60 کیلومتری پیدا می کنند.از طرف بیرجند دو نفراز حاکمان محلی به نام ضیائی ونائب مسئول ردیابی ویافتن قاتل می شوند.در ابتدا کارشان را درست انجام می دهند ولی بعدبه فکر چپاول ملت می افتند! و به هر کسی که کمی مال واموال دارد گیر میدهند !!.تا آنجا که انقدرمردم عاصی می شوند 

ای که از کاینات بی خبری بشنو از" محمد هنری"
زن وشوهرکه بودندحاجیه نام هردوبودندکلفت وخوش اندام
بار کردن چون ز"خور" خراب پی "ترشیز" مثل تیر شهاب
از کویر آمدند تا" حلوان" "پیر حاجات" خاک "دستگردان"
از توی" بژدقر" شدندبه شب چون شتردار شب رود چه عجب
دیگر از حالشان خبر نبود و ز اموالشان اثر نبود
امر شد از حکومت ما که شود جستجو ولایت ما
هر که مفقود راکند پیدا همه جا را کند صدا وندا
ساروان ها که اشتر مفقود گشت درنزدآن دو تن موجود
نام آنها یکی" علی" بود دیگری نیز "کلب علی" بود
مردکی هست در" نجات آباد " جیب پر پول وکله اش پرباد
نام "یحیی ساروان" باشد پدرش پیر وخود جوان باشد
دیده نحشی به "چاپیو"در خاک بدنش گشته از گلوله چاک
آن "ضیائی" که هار بود زهر او مثل زهر مار بود
گفت تا ساروان ها را تک تک آورندشان به ارض "بادم تک"
همه باید به" بیرجند" روید ضامن معتبر به من بدهید
شب دیگر "ضیائی" و" نائب" فکر کردند عالی وزایب
ما دگر ساروان نمی خواهیم مردم بزه را نیازاریم
یا "علیشاه" یا که " الا بخش" هر چه عاید شود کنیم دو بخش
"زیرک آبادیان"بی همت همه هستند صاحب ثروت
بهر ما آب و نان نمی آرند بهر ما ارمغان نمی آرند
"بچه های بلوچ" بز دارند بهر ما روغنی نمی آ رند
بهر ما آورند روغن زردی تا که درمان شود زما دردی
بهر "یوسفعلی" چه حیله کنیم چند تومان ز پهلوش استفاده کنیم
بهتر آن است به وجه احسن نکته گیری کنیم "به حاجی حسن"
بلکه روزی ما حواله شود چند من آرد در جواله شود
"صولتی" را کنیم ما معزول چون که عایدنمی شودزو پول
"ملا یوسفعلی بهرامی " مردکی هست زیرک و نامی
فوت" مشتی مراد کرمانی" از برایش کنیم طولانی
وقت مردن نبود در پیشش یک نفر از اقارب و خویشش
چپق او چرا کشیدی پس مال و اموال او بده واپس
نذر کردند از صغیر وکبیر تا همه جا دهند" قلیف وفتیر"
تا که از جور" ضیائی" شوند آزاد همه آنگه روند به "پیرحاجات
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 19:1  توسط عشق آباد  |