|
|
نویسنده جدید: ام ام70 |
|
|
از امروز یه نویسنده جدید داریم! اولین مطلب ایشون :
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار لی و تی شرتهای تنگ به تن می کند او هر صبح به جای غذا دادن به حیوانها جلوی آینه به موهای خود ژل می زند موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند دیگر با او چت نکند چون او با پترس چت می کرد پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته و چت می کند.روزی پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون او زیاد چت کرده بود او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند و از این رو درحال چت کردن غرق شد برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الآن چند سالی است که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد. اوحتی مهمان خوانده هم ندارد .او اصلا حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند .او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت اما او از چوپان دروغگو هم گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به همین دلیل است که در کتابهای دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد. متن برگرفته سخنرانی دکتر انوشه در دانشگاه آزادی یزد خرداد87 |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:36  توسط mm70
|
|
||