|
|
گر چه زمانه هنوز سرد است و زمین خالی |
|
|
گر چه زمانه هنوز سرد است و زمین خالی, بهار آمده و با باران های بی بهانه اش میخواهد برای لبخندهای تو , دیدن سبزه ها ,مهربانی ها و همه خوبی ها بهانه باشد, بهار آمده اما من هنوز منتظرم, یک سال دیگر هم تمام شده و من باز ناتمام مانده ام, تو دوباره فصل های خوب و بد را ورق زدی و گریه های من زمان درد و اندوهم را نکاست و خنده های من شادی هایم را ماندگار نکرد, در بدترین فصل ها تو با بزرگترین بغض های من زنده ماندی و من با کوچکترین گریه های تو . این بهار هم در قاب صفحه های تقویم آمده و با حرکت عقربه های ساعت خواهد رفت... این روزها همه چیز به رنگ فصل بهار است اما من بی بهار تر از آنم که باران برویاندم و گرما و نور سبزم کند ... من در تشنه ترین لحظه های یک ظهر تابستانی نفس کشیده ام, از خزان گذشتم اما هنوز بوی مرگ می دهم ,من در تاریکی سرد ترین زمستان جاماندم.. بهار من روی صفحه های تقویم گم شده و حتی یادش عقربه های ساعت را له می کند, بهار من ... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 19:21  توسط شب سکوووت کویر
|
|
||